آبان 1390,ساعت 20:08:40
آبان 1390,ساعت 20:08:40

به یاد دارم زمانی که هبت معینی از خبر مطلع شد با لبخندی تلخ گفت جمهوری اسلامی هیچ کدام از ما را زنده نمی گذارد. همه از دم تیغ می گذریم. بدا به حال آخرین نفرمان. تا آن موقع چند نفر از خویشان نزدیک مان اعدام شده بودند. توکل اسدیان، سیامک اسدیان، عبدالرضا نصیری مقدم، نوراله اسدیان، رضا زرشگه از جمله این خویشان بودند. من در آن دوره چنان درد و رنج را در درونم پنهان می کردم که تصورش تعجب انگیز می نمود. امروز اما با خاطرتی بسیار کم دردتر، منقلب می شوم تا بدان اندازه که نمی توانم حتی جلوی اشکم را بگیرم. در محل کارم جلو کامپیوتر بغض کرده نشسته بودم و به این فکر می کردم که چه بنویسم؟ که صدای خانم دارو ساز همسایه مرا به خود آورد. او گفت چه اتفاقی برایت افتاده است؟ چرا چنین دگرگون شده ای؟ به خود آمدم و متوجه شدم که بی توجه به محیط دور برم، اشکم سرازیر شده است.
فریدون بسیار هم سخاوتمند بود. نه تنها پول های خودش را به سادگی خرج هر کس و ناکسی می کرد، از پول جیبی "بی زبان" من نیز غافل نمی ماند. در این زمینه ما دو روحیه متفاوت داشتیم. هر چند که هر دو سعی می کردیم به قول معروف لارج و دست و دل باز باشیم، اما من همیشه در فکر عاقبت کار بودم و پولی پس انداز می کردم، تا در روز مبادا درمانده نشوم. او خصومت عجیبی با پول داشت. پول های خودش را به سرعت به باد می داد. دنبال "آدم" می گشت تا پول برایش خرج کند. من هم در مناسبات خود سعی می کردم همیشه دست به جیب باشم و برای بقیه هم خرج کنم. اما به دنبال کسی له له نمی زدم تا جیبم را خالی کنم. او چنین نبود، پولش که ته می کشید با پول های من، که بسیار کم تر از پول جیبی خودش بود، مهمانی می داد. به خاطرم مانده است که به شدت از دست فریدون به خاطر ولخرجی اش کفری شده بودم. تصمیم گرفتم پولم را از او پنهان کنم. چون معمولا در مقابل تقاضایش برای گرفتن پول جیبیم، بی اراده شده، تسلیم می شدم. عزم جزم کردم که به چاره ای، برای نجات جان پول های پس اندازم بیاندیشم. به فکرم رسید پولم را در یک قلک در گوشه باغچه منزلمان پنهان کنم. به تدریج بخشی از پول جیبیم را در این قلک ریخته و جمع می کردم. بیرون که بودیم پول زیادی همراه نداشتم که به او بدهم. یک بار در منزل نشسته بودیم، او به من گفت چقدر پول داری؟ من نمی دانم چرا در برابر تقاضایش نمی توانستم نه بگویم. بی اراده بالای باغچه رفته، در حالی که همان لحظه، در درونم به او تندترین ناسازا ها را می گفتم، تمام ذخیره پس اندازم را، بدون کم و کاست به او دادم. تا چند روز پس از این ماجرا، هم خودم را و هم او را، در دلم، سرزنش می کردم.
از اولین روز ورودش به "کمیته مشترک" تا حدود زمان انتقال من به زندان جمشیدیه، با همدیگر بودیم. پس از یک دور شلاق خوردن، او را در اتاق بازجوئی، پیش من آوردند. ما فعالیت مشترک مان بسیار زیاد بود. از فعالیت نظامی تا تکثیر جزوات و پخش اعلامیه را شامل می شد. از بازجوئی من حدود یک ماه می گذشت و به همین خاطر تا حد زیادی در جریان اطلاعات ساواک قرار داشتم. برای این که سطح اطلاعات ساواک را بداند، به طریقی او را متوجه کردم که هیچ اسلحه ای از جانب ما رو نشده است. و او هم در حد کتاب و جزوه بازجوئی خود را به پایان برد. خاطره ای که از او در این دوره دارم در روزهای پایانی بازجوئی مان، ما را تیم رسولی با همدیگر تنها می گذاشتند تا پرونده مان را یک دست کنیم. هر چه تلاش کرده بودند تناقضات پرونده ما درست نمی شد. به نظر می رسید زیاد هم تمایلی نداشتند برای این موارد از طریق شکنجه پرونده را از تناقض خارج کنند. قرار بود ما را به گروه دیگری برای تکمیل پرونده بسپارند. اگر تیم جدید بازجوئی به اطلاعات بیشتری می رسید، موقعیت بازجویان قبلی پائین می آمد. به همین خاطر نیکزاد بازجوی گروه رسولی به ما گفت: همه حرف هایتان را همین جا بزنید، اگر یک کلمه بیشتر از این پیش بازجوهای دیگر بگوئید، شهیدتان می کنیم. بعد ما را ساعت ها تنها می گذاشتند تا پرونده را همسان کنیم. در این وضعیت، یک بار بازجویمان نیکزاد، به فریدون گفت: "فری(منظورش فریدون بود) اگر آزادت کنیم و مرا در بیرون ببینی چه واکنشی نشان می دهی؟" فریدون خندید و حرفی نزد. او گفت راستش را بگو اذیتت نمی کنم. فریدون گفت "اگر در بیرون تو را ببینم جگرت را در می آورم" نیکزاد که انتظار چنین پاسخی نداشت به فریدون حمله ور شد، اما به نظر رسید در وسط راه پشیمان شد و گفت: " می دونم لوطی هستی و شوخی کردی" به هر حال او به سه سال نیم محکوم شد و تا آزادی از زندان، من در بند دیگری بودم. در تمام طول نگهداری اش در کمیته مشترک چنان روحیه بالائی داشت که زبانزد زندانیان بود. او مرتب از ماجراهای ضرغام شکارچی بروجردی، حکایت های جالب و خنده داری برای زندانیان نقل می کرد و تقریبا عموم کسانی که در آن دوره در کمیته بوده اند، حکایت های ضرغام شکارچی را حفظ شده بودند. او را تا سال ۱۳۵۶ در کمیته مشترک شهربانی و سپس در قصر تهران، زندانی کردند. فریدون در تابستان سال ۱۳۵۶ از زندان قصر تهران آزاد شد.