چاپ
مقالات
بازدید: 158

« بخش دوم »

با درود به تمام عزیزان ، از  محقق توانمند عرصه ادبیات آقای « جهانبش رشیدی » که زحمت کمرشکن این نوشتار  را به عهده داشته اند، تا زحمت ریش گرو گداشتن و معرفی این استاد با کاری که به نظر همه ما ، یک حفره بزرگ در تاریخ زاگرس نشینان را پر کرده ، حقوق دان در تبعید جناب آقای «یدی جدیدی لرستانی » که زحمت ارتباط بصورت مقدور با آقای رشیدی و گرفتن اجازه از ایشان برای نشر در سایت «جنبش رهایی بخش لر »  را بر عهده داشته اند . لذا از طریق این نوشتار از همه دیگر عزیزانی که آقای رشیدی را در این راه یاری کردند و میکنند و ما را در طول راهی که برزگترین هدفمان سربلندی تاریخی« زارگرس نشینان لر» میباشد پیوسته یاری کردند و میکنند، تا بتوانیم علاوه بر کارهای دیگر «این مقدمه ماندگار » و اثرات ماندگار دیگر که مهمترین آن ایجاد اعتماد میان مردم پراکنده این دیارمان که بخاطر ظلم تاریخی بر این مناطق به تاخیر افتاده است را بر شروع یک کار بزرگ،  بعنوان «سنگ بنا» ،که همانا تنظیم و ارائه« الفبای لری بشکل جامع»  خواهد بود را بدست آوریم و  اکنون اولین بخش را در سایت «جنبش رهایی بخش لر »بعنوان اثری ماندگار درج کنیم .

زبان مادري هيجگاه فراموش نخواهد شد .
زبان مادري بخش عظيمي از فرهنگ ، تاريخ ، سنن، و احساسات ،يك ملت را تشكيل مي دهد .
اگر محيط و جغرافيا و طبيعت اطراف زندگى انسانها را جوهر فرض كنيم زبان مادرى عرض اين جوهر است به عبارتى زبان مادرى احساسات و عواطف و علايق برخاسته از همين طبيعت هست ! تا انسانها در همين طبيعت و در همين جغرافيا زندگى مى كنند زبان آنها تغيير ناپذير خواهد بود و اگر به مقتضاى زمان شكل ظاهر زبان گاها تغيير كند احساساتى كه پشت تك تك واژه هاى آن زبان هست هيچگاه تغيير نخواهد كرد به همين خاطر است كه يك لر هميشه يك لر خواهد ماند......

آری به همين خاطر است كه يك لر هميشه يك لر خواهد ماند و يك لك هميشه يك لك !
زمانى بطور كلى زبان و فرهنگ و سنن و آداب ما تغيير خواهد كرد كه بطور كلى طبيعت و جغرافيا و محيط مارا تغيير دهند يعنى به نوعى جوهر مارا تغيير دهند اسلام با تمام عظمتش و زبان عربى با همه ى عظمتش با توجه به استيلاى خود بر سرزمين ما نتوانسته است تأثير و تغيير آنچنانى در زبان ما ايجاد كند چون با تمام تواناييهايش اما نتوانست در جغرافيا و طبيعت و محيط زيست ما تغيير حاصل كند البته نبايد كتمان كرد كه تكنولوژى با توجه به نقشى كه در محيط زندگى انسانها ايجاد مى كنند در تغيير زبان مؤثر بوده و خواهد بود و گاه سنن را نيز مى شكند !
حمله ى !! اخير زبان فارسى درى بخصوص در صد سال اخير به سرزمين ما گرچه در تغيير شكل زبان هاى مادرى ما مؤثر بوده اما اين تأثير بدانگونه نبوده كه تغيير بسيار چشمگير باشد گرچه نبايد ورود زبان فارسى درى به اين سرزمين را حمله بدانيم چون ما با علاقه و ميل خود اين زبان را پذيرفته ايم و كسى آنرا به ما تحميل نكرده است! هيچ قوم درى زبان به مملكت پارسى زبان ما حمله نكرده و زبان خود را به ما تحميل نكرده بلكه در حالت رخوت و سستى ديگر لهجه هاي زبان پارسى باستان بعد از حمله ى مسلمانان ديگر شاخه ى زبان پارسى يعنى درى سربلند كرده است و خودنمايى كرده است و چون عُرضه داشته است توانسته محبوبيت پيدا كند و به تمام سرزمين ما راه باز كند ، هيچ كسى سعدى و حافظ و غيره را مجبور نكرده است كه به زبان درى شعر بگويند ، بلكه اين شيرينى و لطافت زبان درى هست كه خود را به شعرا و نويسندگان ما تحميل كرده است ! اما با توجه به اينكه ما طبيعت و و محيط و جغرافياى خاص خود را داريم باز هم استيلاى زبان درى نتوانسته است تأثير آنچنانى در زبان مادرى ما داشته باشد براى روشن شدن اين مطلب مثالى مى زنم ما ممكن است واژه ى - درّه - را از زبان پارسى درى گرفته باشيم اما از آنجا كه در طبيعت اطراف ما دره شكلهاى مختلف دارد ما هنوز چندين واژه به معناى دره داريم مثل : كول ، هِلّت، دروَن ، شط ، لور ، تووه ......
من باور دارم مردم مصر كه ساليان درازي هست زبان مادري را ترك كرده اند اما هنوز هم بخش عمده اي از عادات ، آداب ،فرهنگ، سنن ، افكار ، احساسات آنها تحت تأثير همان زبان قديم مصر هست !
هر قومي دوست دارد با زبان مادرى خودش احساسات ، عواطف، اوالم و دردها ، رنجها و شاديهاى خود را بيان كند .
من دوست دارم با اشعار خودم گريه كنم ، با اشعار خودم شادى كنم ، با زبان مادرى خودم ياد بگيرم آنچه را بايدبياموزم.
حرف دال...د
( ل .نشانه ى لكى
ب . نشانه ى بختيارى)
خواهشمندم همه ى عزيزانى كه ميل به همكارى و تكميل اين پروژه دارند از ذكر واژه هاى پيشنهادى به صورت تك تك خودارى بفرمايند و كليه واژه هاى پيشنهادى خود را دستبه بندى نموده ارسال بفرمايند پيشا پيش از همكارى همه ى عزيزان حتى عزيزانى كه فقط مطالعه اجمالى مى فرمايند متشكرم
د= نهمين حرف از حروف الفباى فارسي
دِ = حرف تعجب - وا - اى وا
دِ = از -در -تو -
داآ = مادر
داآبيگونه = كسى كه مادرش از يك ايل ويا طايفه ى بيگانه باشد .
داآبچو = مادر بچه ها - زنى كه بيشتر وابستگى به بچه ها نشان دهد
داآبُر= بره و يا بزغاله را از شير مادر گرفتن
داآ پيره = مادر بزرگ— ننه
داآجيجو = مادر جوجه ها - مرغى كه جوجه پرورش داده است
داآ داآ = مادر بزرگ
داآس= ب - مادرش
داآلو = مادر جوجه ها ،
داآمرده = مادر مرده - هندوانه يا خربزه اى كه درختش مرده باشد
داآمِردى-ل-داآمرده
داء =ل - داد - زد- مثال ، وارون فره داء ، مثال : و كوچك داء ر نوم سري.
دائين= ل - زدن ، مثال ، كُنك دائين =مشك زدن
دائرا= ل - زدش- او را زد
دات = ل - زديش - باز كردي - گشودي . اين فعل در زبان لكي بدين گونه صرف مي شود .
مه دام. تو دات. او داي
هيمه دامو. هومه داتو. اوان دائو
داخ = ل -داغ - حسرت - علامت روي بدن چهارپايان نهادن براى شناسايى- يادگاري روى دست گڈاشتن براى يادآورى
داخ = ل. حرارت - گرما
داخدار = ل - حسرت زره - داغدار
دادآوا = منطقه اى در بخش معمولان با درختان كهنسال بلوط و گردو
دادُوه = لفظ خواهري براي بانوان
دار = درخت ، چهار چوب قالى بافى، چوبه ى اعدام ، بنيان ، آويزان ،
دار برگ= مجموعه ى گاو آهن و يوغ و تمام وسائل شخم زنى
داربلى = اسم خاص براى مردان ، درخت بلوط
دار بى هنر = ب - كنايه از آدم بلند و بى هنر
دارخه = ل. نگهبان ، داروغه ، مباشر خان در قديم
داردون =ب-جنگل بلوط
دراز دره = ب- در امتداد دره
دارسا=ب- حيوانى كه براى خاراندن خود را به درختان يا ديوار مى مالاند
دارگوم = ب- فكركردم ،برداشت ذهنى و قبلى در مورد موضوعى يا كسى
دارلوش=ب- ريسمان تاب بازى
دارمَرو= درخت گلابى، نام گردنه اى در سر راه. خرم آباد به چقلوندى(بيرانشهر)
دارنده = سرمايه دار
دارى = دارو
دارى= مخفف اسم داريوش
دارى= فعل دوم شخص مفرد از مصدر داشتن ، مالك بودن ،
دارى گرم = ب - زردچوبه
داسيله= داس كوچك ، داس شبدر چينى
داس درو = زمان چيدن محصولات كشاورزى
داسه = سيخهاى استخوانى ماهى، سيخهاى سنبله ى گندم
داسه = ل- داده است
مه دامه تو داته. او داسه
هيمه دامونه. هومه داتونه اوان دائونه
داك = شاخ ، شاخ پازن ، گوزن و سابرين
داك = كاملا سير شدن حيوانات ، سير خوردن و ايستاند ، مثال گله سير حردنه داك زئنه داگ نيز گويند
داك=ب - تكيه دادن ، تكيه
داگ= داك
دال = لاشخور ، كركس
دال = نوبت ، نوبت بازى
دال = سنگهايى كه در بازى دالپلو بكار مى برند براى هدف گيرى
دال = يغما
دال = شرّ . بدى ، فتنه
دال=ب- عدس قرمز(ديم)
دال پلو = نوعى بازى محلى كه دو دسته با هم به رقابت مى پردازند.هر دسته سه سنگ تقريبا پهن را به فاصله ى حدود يك متر از همديگر با فاصله تقريبا سي متر از دالهاى حريف قرار مى دهند . هر نفر يك سنگ به طرف دالهاى طرف مقابل پرتاب مى كند اگر يكي از دالهاىى مقابل را كشت يك جايزه مى گيرد و يك سنگ ديگر پرتاب مى كند اگر باز هم كشت باز يك جايزه ى ديگر اگر هر سه دال را كشت تيم خودش هر چند نفر كه باشند مى ميرند و دور بعدي با كشتن هر دال يكي از ياران زنده مي شود
اگر يك تيم هر سه دال حريف را بكشد بدون آنكه از دالهاي خودشان كشته شود يك مَرّ حساب مى شود و اگرزمانى دالهاى حريف را بكشد كه از دالهاى خودشان كشته شده باشد در اين صورت يك تيل حساب مى شود . هر تيل نصف مر است
اگر يك تيم يك نفركمتر باشد به جاى آن فرد يك دستمرد دارد يعنى مى تواند يك سنگ اضافه پرت كند
دال دال = به يغما بردن
دال گر = كركس ، سر سفيد
دالگه = سنگ يا علامت يا نشانه اى كه در ميدان انتخاب مى كنند در بازي قو كلو ، نقطه ى پايانى مسابقه
دال گيژو = دال يا كركس پرنده ى عجيبى هست زمانى كه حيوانى در حال مرگ است از كيلومتر ها دورتر دالها حس مى كنند كه در چه نقطه اى چه حيوانى در حال مرگ است در آسمان همان نقطه بالاى سر حيوان به گردش و دوران در مى آيند اين حالت را دال گيژه يا دال گيژو يا داله گيژه گويند
دالكه دالكه= ننه من غريبم در آوردن
دالنجه = ب - دست پاچه و غرق مشكلات شده
دالو = ب- پيرزن
دالو = دالان
داله درى = پاره پاره كردن
داله درين=ل -داله دري
دام= ل - دادم
مه دام. مه دات. او داي
هيمه دامو. هومه داتو. اوان دايو
دامو = دامن ، فعل اول شخص جمع از ريشه ى دام
دامه = ل - داده ام
مه دامه. تو داته. او دائه
هيمه دامونه (دايمونه) هومه داتونه. اوان دائونه
دان = ل - دادند
دانه = ب- بزغاله يا بره ى مادر مرده
داو = دبه در آوردن ، شر درست كردن ، فتنه ،بازى در آوردن
داوَت = عروسي
داوات =ل - داوت
داوِر= سياه چادر
داوار=ل - داور
داوَتونه = پول يا هديه اي كه مدعوين در عروسي مى پردازند
داوادو= بحبوحه ي حادثه ، در ميانه درگيري
داوَرو = بدبختى، دردسر ، فتنه ، ماجراى اسفناك ، داور به معني سياه چادر است معمولا در قديم هنگام مصيبتهاى گران قسمتى. از داور را مى بريدند و بر گرده ى خود مى بستند يا داور را پايين مى كشيدند و اين حالت را كه نشانه ى مصيبت گرانى بود داورو مى گفتند .
داوارو = ل -داورو
داوِل = ل - داهول ، مترسك ،
داهول=مترسك
داهول = ب- خوشه ،خوشه ى به جا مانده ى غلات
داى = ل - فرياد
دايا = پيرزن
دايامارو= نوعي سوسمار به طول تقريبى پنجاه سانتيمتر
دايه دايه = مادر اى مادر - ترانه اى حماسى و بسيار قديمى كه در طول زمان خوانندگان بساري آنرا اجرا كرده و خوانده اند اما خوانش اين ترانه با صداى استاد رضا سقائي جز مفاخر ملى به ثبت رسيده است و همچنين جديدا به عنوان اصيلترين آهنگ ملي در سازمان يونسكو ثبت جهانى شده است
دئيزه =ب - خر يا قاطر كه رنگش به سياه مايل به سرخ بزند
دئگ =ب- ديگ
دَبو = هجوم آورنده ، فشار آورنده ، ، مثال شير دبو
دَبيت = ب - شلوار سنتى و مجلسى بختيارى
دَپ = موهاى به هم پيچيده ، پيچيدن گيسوان به هم
دِپ دَپ = سوسو زدن ، سوسو زدن چراغ نفتى
دِت = ل دختر ، دختر مجرد
دت اي بار = ل - كسى كه دختر زياد دارد و پسر ندارد
دتونه =ل - دخترونه
دته ر دت = ل-دختر در عوض دختر دادن ، دختر به دختر
دته كه =ل - اى دختر
دته رونى. ل - دخترونى ، پرده ى بكارت
دِتِيل = ل = جمع دختر(دت)
دتيله = ل- دختر كوچولو
دتيلك= ل. دخترك
دچ= تيزى ، تيزى نوك كوه، تيزى نوك چوب
دچه= تيزى - تيزي و بر آمدگى
دِچه عباس = نام دشت و زيارتگاهى در استان ايلام و خوزستان
دِخ = دغ، حسرت ، آرزو ، داغ دل ، سوز جگر
دَخا = ل - علف هرز
دَخا كش = ل - سمى براى از بين بردن علفهاى هرز
دخدربس = دختر بس، از اسامى خاص دختران
دخدر = دختر
دُدِر = ب - دختر
دَدَه= خواهر
دِر. به دِر = ب - كوه به كوه
دِرخَردن =ب - دور زدن ، گردش
دَر = بيرون
دِر=ب- زِبر
دِرّ = جدايى ، جداكردن ، تفرقه ، شكاف بين گروهى انداختن
دَرّ= ماده گراز
دِرّ= ب - گردش ، دور
دراخل =ل - دروازه
دِرار دِرار=ب-شاخ و شونه كشيدن
دراسو = دروازه ، در آستانه در ، آستانه
درامى = ل - درآمد
دَربَن = مقيد - مسؤليت پذير بودن
در بخل = ل - در بغل- جيب
دربغل =جيب داخل بغل
دَربون=ب- محدوده ى حياط خانه و جلوى آن
در پرده = مراسمى كه خانواده عروس بعد از عروسى به ديدار عروس مى روند
دِرَج = گشايش
درج گُش= گشاينده روزى ، حلال مشكلات
دَرجن=ب- بسته بندى كبريت كه در آن ده قوطى كبريت هست
دِرچ دون= ب- ريزه و خورده گندم و حبوبات كه براى دانه پرندگان مورد استفاده هست
درد مُرد= حيوانى كه بر اِر بيمارى بميرد
دُرْد = فتنه - شر ساختن
درد اى بار = ل - فتنه گر ، شر ساز - بيمار
دِر دِرى= ب -زبرى ، ريش ريش
دِرد
دِرده= ب - دريده ، پاره
دِر = جدايي، از هم جدا كردن ، بوى گند ، تعفن
دُرّ= دراز - بلند . جُلى كه نسبت به قد حيوان خيلي بزرگ باشد
دَرِ = هنگام ، وقت ، به وقت ، نزديك زمان ، مثال درِ عيد
دِر =ب - كمر و گرده ى هر موجود زنده
دِرّ= ب - كوه كوچك. ، تپه
دِرِس = پاره شد
دِرك = درد ناگهاني - روماتيسم
دِرِّك = ل - خار ، درخت خار دار شبيه كنار
دِرِكسو = محلي كه در آن درخت دِرّك بسيار برويد ، نام تيره اى از ايل بيرانوند
دركِل= جيب ، جيبهاي داخلي
دُرّنه = نوعي علف - نوعي علف داراي دانه ى خوراكى براى دام
درو =دروغ
دروَن = بندي كه با آن در مشك را مى بندند
دَرون = دهانه ى دره
دِروَند = ب- باريد
دِروَندن= ب - باريدن
دُرّه= زنجير خركداران-شلاق خر رانان
دُره دُر = ل - دراز به دراز
دره دوزو= نام منطقه اي در بخش هرو
در زئر = ب- در امتداد دره به سمت پايين
درزن = ل - سوزن
درزه = درزن
درف= ظرف
دُرقون=ب- حجله
دِرك =ب - چوب بلند و دفاعى بازى چوب بازى
دِرّك پرچ= ل -با خار پرچين را بستن
درك دارى = ادويه جات ، داروهاى سنتى و خانگى
دركِ دو = حبوبات - حبوبات كه براى زمستان ذخيره كنند
دَرناد =ب- از دست داد
دروزه = دروغگو
دروش =درفش ، وسيله ى كفش دوزى
دِرولى= كيسه يا پوست مخصوص نگهداري دوغ
دروند= ب - روييد، نمو كرد ، سبزشد ، ميوه داد
درويدن = ب - روييدن
دره تو = آرامش، آسايش، پناه - بي دره تو يعني بي پناه
دره تون = ل -دره تو
درّيا = ل - پاره شد
دريژ= ل - دراز
دريژى= ل - درازى- درازا
درين = درون ، باطن ، سرشت ، نيت ، طبيعت، طاقت ، بردبارى، شكيبايى
دُز= دُزد
دِز= ل - دزد
دُزمبر = بى ارزش ، ناقابل
دُز = نفوذ - روزنه ، مثال ،آودُز، روزنه آب ،راه نفوذ آب
دِزه = ب- سر حال بودن ، قبراق
دِزه = ب- زير نظر داشتن
دُزيتى= مال دزدى، اموال دزدى
دِژ = دست نخورده ، به مهر. نشان بودن . مثال ، وقتي گندم را از كاه كاملا پاك مى كنند اما چون به شب مى خورند و فرصت برداشت نيست دور تادور گندم (مائيه) را خط مى اندازند و نقش و نگاري ايجاد مى كنند كه اگر اين خطوط دست خورد مشخص مى شود كه گندم دست خورده است و اين حالت را دژ گويند
دِژ = مريض ، بى حال ، احساس بيمارى در حيوانات
دُژه = بيماري گوسفندان مثل شلى
دژين = ل - درد ، درد داشتن
دسامو = دست انبو، هندوانه ى تلخ و خودرو
دس برار = دوست ، رفيق
دستينه = ب - دسبند ، النگو
دسبنار = سربالايى
دسبيل = دزفول
دسدس=ب- دستش
دسگيرو = نامزد
دسگيرونى= نامزدى
دس گِرتِن= ل - بازى كردن ، رقصيدن
دس گرتن = ل نشانه كردن ، نامزد اختيار كردن
دس مرزا = دست مريزاد ، خسته نباشى
دسه برا = ل - دس برار
دسي = رام ، رام كردن ، آموزش دادن
دسي = عمدى ، عمدا،
دس خوئر = دوست رفيق
دس خويه= ل - دس خوئر
دسكار = كار دست ، دست ساز
دسَك= خيانت كردن ، لو دادن
دسك = دسته ، دفتر و دستك
دسك = نگهبان پشت سر دزدان
دَسْكى = دسي - دروغكي ، با نيت قبلى كسى يا چيزى را به عمد لو دادن
دسگه = محوطه ، محدوده ى اطراف خانه
دسلات = سررشته ، مهارت ، تبهر ، استادى در كار
دسمال = دستمال
دس مله = شناكردن ، شنا ، شنا بلد بودن
دس نكوميا = ل - كس كه عادت دارد به هر چيزى دست بزند ، فضول
دسور = ل - مانند ، مثل ، شبيه ، همانند ، قاعده ، اساس ، بنا ، فرمول
دسه بنار = ل - دسبنار
دسه دار = ماهى تابه
دسه دُم = ل - از كار افتاده ، حيوانى كه در حال مرگ است ، حيوانى كه توان بلند شدن ندارد
دسه رن = ل - شبدر يا يونجه را با دست چيدن
دسه سر = ل - از سر وا كردن ، دك كردن
دسه كنه = با دست چيدن حبوبات
دسه يال = ل - بدون افسار و لگام و يراق سوار اسب شدن
دسه يار = ل - دسته دار ، ماهى تابه
دس هر = ل- دس ير
دس ير = آسياب دستي
دشتكى= مصنوعى، دندان مصنوعى ، غير اصلى
دَشكه = نخ
دشمنئل= ل - دشمنان ، دشمنيل نيز گويند
دُشمى = ل - دشنام
دُشمين = ل - دشنام
دَفت = ل - چاره ، تدبير ، اكتساب
دفت سر = چاره جويى ، از سر وا كردن
دفت روزى = كسب درآمد ، كسب روزى
دَفَر= ب - فرصت دادن
دِك = دو ، دوتايى، جفت ، هر دو ،مثال هردك
دَك=ب- تكان ، لرزش
دك دكو =ب- لرزان
دَكَر=ب-چوب دوشاخه اى جهت جابجايي خار
دَكَل= قطع ، بى، بدون ، بريدن ، قطع كردن
دكل مز = بى دستمزد ، مزد كسيى را ندادن ، مزد چوپان را قطع كردن
دكو = ل - لرزه
دَل = ماده سگ
دل تپه = مرض صرع ، تپيدن دل
دل رپه = ترس ، ترسيدن
دل سُتي= ل - دل سوخته
دل سي = سياه دل ، كدورت ، مأيوس
دل سياتى = دل سياهى ، كدورت
دل واز = گشاده ، دل انگيز
دَلپ لباس گل و گشاد = ظرف دهانه گشاد
دلپ و دُر = گل و گشاد
دلفو = نام طايفه و بخش بزرگى از شهرستان خرم آباد
دِلَك = هول دادن ، تكان دادن
دِلَك = ب - سد و مقاومت در مقابل حمله ، مقاومت در برابر حمله ى فيزيكى يا لفظى
دُلگ = پوست و گوشت لاغر و آويزان
دُلگ دَلگ = پاره پوره كردن ، آويزان بودن
دلگايى = دلجويى ،
دلگاوى = ل - دلگايى
دَلْم = دلو ، سطل
دلمه = آماس
دِلِمه =ب - تخم مرغى كه هنوز پوستش سفت نشده است
دلوف = چرت ، توقف كوتاه
دلولى = ل -كيسه يا پوست مخصوص نگهدارى دوغ - درولى نيز گويند
دلو ، delo= سوزن بزرگ مخصوص كفش دوزي ، سوزن بزرگتر از سوزن خياطى
دلوdalv= دلم
دَلو=ب- هيكلى، درشت هيكل
دئله = ب-سطل ، دلو
دِله = خيارهاى درشت و پير
دله دُزى = دزدى چيزهاى ناقابل
دله ديسو = جفت گيرى سگان -ديسو نيز گويند
دله شر = عورت ، زن ، لفظى توهين آميز نسبت به زنان
دَلى = ل - درويش، دوره گرد
دليمه = بيماري ، گياهان هرز، گياهان انگلى
دليون = ل - دلو
دُم= ب - كشى كه به عنوان بند تنبان بكا ر مى رود
دُم آكردن = ل - دروغى را افشا كردن-اثبات دروغ كردن
دُم آوگه = پهلو ، پهلوى شكم
دِما = عقب ، پشت سر ، بعدا
دُما = ل - دِما
دِمازا = ته تغارى ، بچه ى آخرين
دِماسفره = پس مانده غذا
دِما ظور = بعد از ظهر
دِمالو = آخرين جوجه كه متولد شود ،جوجه ي آخرين
دِمامالو = آخرين خانه در حين كوچ
دَم = نزديك ، لبه ، مثال - دم در نشى
دَم پُر = تفنگ سر پُر
دَم پِر = ل- دَم پُر
دَم دِركى= جان كندن ، دهن دره
دُمه = دنبه
دُم دُم افتاو = غروب ، آفتاب نشين
دم دمو = غذاى دست خورده ، غذاى نيمه خورده شده
دمِ دوسى = ميل به دوستى ، با نيت دوستى به كسى نزديك شدن اما در دل نقشه ى دشمنى داشتن
دَم دِرو = كسى كه شهره به دروغگويى هست ، دروغگو
دُم درو= دروغ كسى بر ملا شدن
دُم ديكه = سنجاقك
دَم دى= اهل دود ، سيگارى، آلوده
دَم رگه = گفتگو و پرخاشگرى قبل از دعوا ،مجادله ، مشاجره
دَم سى = كسى كه حرفش شگون ندارد
دَمكو = ب- تو دهنى
دُمگه = ل - پشت يا پس آبادى يا خانه
دُم هوئر = ل - غروب ، آفتاب نشين
دَم موت = در حال مرگ ،
دَم موت dam moot دهان بسته ، راز دار
دَم نكوميا = ل - دهن لق ، كسى كه دهن دريده است ، بد موقع حرف زدن
دم نكُمسه = دم نكوميا
دَمه گروئه= گريان ،كسى كه حالت گريان دارد
دُمِئى= ل - دِما = عقب ، پشت سر ، بعدا
دِن= تيزى ، تيزى نوك كوه ، بر آمدگى
دِنُ= دندان
دُندال =ب- اشعاري غمگين در وصف مرگ عزيزان
دَندرو=ب- دنُ رو
دنُ رو = آشى مركب از بسيارى حبوبات و گندم كه هنگام رويش اولين دندان نوزاد مى پزند
دنُ ريچه. = دندان قروچه
دُنِك =ل- دانه
دُنكى = صيدى كه به برداشتن دانه از دام عادت كرده است
دنَگ= ب - حيله
دَنگ=ب- آواز
دُنگ=ب- ساكت شو
دُنگئل= ب - يار ديرينه ، معشوق
دنگلادوز =ب - آويزان
دَنگله=ب- ميوه كال ،ميوه نارس
دِنُ= دندان
دنُ نئل = ل - دندانها
دِنو = از نو ، دوباره
دنونى = كسي كه دندانهاى جلو درشت دارد
دنيشت = ب- اسفند دود كردن
دُوا= ب - داماد
دوالالى= ب - اشعارى شاد در وصف عروس و داماد و جوانان دم بخت
دو = Doa - دو ،دويدن
دو Doo= دوغ
دَو Dav= دستور ،مدل ، شيوه، باب، رسم
دو Dou =دوشيدن گله ، محل دوشيدن گله
دَو =ب - دشنام ، البته به تنهايى معنى ديگرى به نام بار و مرتبه ، ميدان مبارزه
دو(داو) =ب- نوبت ، نوبت بازى
دو آو =منطقه اى در بخش الشتر و بخش ويسيان ، محل تلاقى دو رودخانه
دوبَرى = حيوانى كه براى بار دوم در يك سال بر بگيرد ،آبستن شود
دوسخوار = طرفدار ، خواهان
دو بُرك= ل - وسيله اى براى به هم زدن دوغ
دو بُر = سابرين يا قوچ بزرگ كه دوسال مو و پشم آنرا نچيده باشند
دوبِرَگه=محل شير دوسى گله
دوبيده =ب- دوانده
دوپا =مقامى در موسيقى لرى، نوعى رقص
دوپايى = شراكت ، نصفه اى
دو پِييَك = Dopey,yakراست و دروغ موضوعى را كشف كردن ، باز خواست كردن
دوخا = ل - ارباب ، كدخدا ، خان
دودوئه = نوعى از عنكبوتيان شبيه كنه كه در زير موى بز و پشم گوسفندان زندگى مى كند
دو رئن = چاى كم رنگ
دورى = بشقاب
دوواره = دوباره
دووال = تسمه ، نوار باريك چرمى
دو رئيو = ل- دوراهى، ترديد
دوزنو = ب - از اول
دُرسى = درستى ،راستى
دورگئل=ب- دختران
دورنا = ل - دوخت
دورى = بشقاب
دوريش = نامى براى مردان
دوز = دوخت
دوژ = ل- شكاف دهانه ى زخم
دو ژَله = نام سازى از نوع نى ها كه به صورت دو نى به هم چسبيده است
دوشه مه = دوشنبه
دو كُت = دوتيكه ، دو نصف، پاره
دو خَس= دوغ پر مايه
دوقلنج = چمپاتمه ، روى دو پا نشستن
دوگِر= ل - مشك دوغ
دوگَر = چوب يا شاخه ى دو شاخه
دو گَئل = با دو پا روى چيزى ايستادن ، دوپايى
دوگلاشكو = دوگَر ، دو شاخه
دول = آلت تناسلى پسران
دول = ب - بريدگى بين دو قله ى كوه
دول == ب - مشك آب برزنتى
دول آو = ب - دره ى عميق داراى آب ، اسم منطقه اى بين انديكا و مسجد سليمان
دولاوه = كمد چوبى
دولت = نام زنانه
دولت = حشم ، سرمايه
دولت = مجموعه ى افراد احمق و مغرورى كه معمولا دزد و خيزند كه دور هم جمع مى شوند و منابع و منافع جانى و مالى كشور را نابود مى كنند !!
دول دون = ب- مخزن گندم آسياب
دوليسگو = وسط دو تيزى نوك كوه كه نور آفتاب از آن بتابد - نام محلى
دومى = كولى ، غربتى
دوميل = نوعى تفنگ ساچمه زنى كه از دولوله تشكيل شده است
دون=ب- محل شير دوشي گوسفندان
دونا= ل - دانا
دوناد=ب - دونا
دونوك=ب- شانه به سر
دونيدم =ب - دويدم
دُو وا= ب - آش دوغ
دوواكَر = ل - دعانويس
دوون=ب- پايين
دوهد=ب - دوخت
دوهده = ب - دوخته
دوير= ل - دور
دويراكتن = ل - دور افتادن
دوير انداز = ل - تفنگ دور برد
دوير بين = ل -دوربين
دويرونم = ل - دوختم
دويرون= ل - دوختن
دويريا = ل - دوخته شد ، به هدف زد
دوير اِ رويت= ل - دور از جانت ،
دوير اِ گيون = ل. دور از جان
دوير اِ ور دم = ل - دور از جان
دِهَره = ل - ساطور
دُهيل درّيا = ل- دهل پاره ، شايع عمومى ، راز بر ملاء شده
دى = حرف تعجب ، وا
دى Dee = بر وزن عدد سى - ديد ، او را ديد
مه ديم. تو. دييى او. دى
ايما دييم. شما. دييت اونو دين
دى = بر وزن كى (چه كسى ) آبادى ، ساختمان
دى = ب - ديگر - دوباره
دى باوه = لفظى براى به هيجان واداشتن ، بر انگيختن
دي دُنك=ب- پرنده اى آبى كوچكتر از لك لك و حرام گوشت
دى دوين = Day Doin= فرد نخراشيده و نتراشيده ، گاو فربه
ديرآو = ب - دور از آب
دَير=ب - بى احساس
ديز گنيدن=ب- آبروريزى و فضاحت به بار آوردن
ديكونى= ل - پرنده اى كوچك با آوازى بلند
ديگول = ب - قابلمه ى كوچك
ديل=ب- نهايت خستگى و درماندگى در كارى
ديلق=ب- دود سياه و غليظ
دين = ب - دنبال
دينكه = ب- دنباله هر چيزى ،
ديندا= ب - دنبال ، بعدا
ديندانيا= ب - عقب و جلو
دينِشت=ب- اسفند براى دود كردن
ديو = نشانه گيرى
ديو = آتش تند تنور ، آتش تند ، لهيب
ديوه = نشانه گيرى در تير اندازى، مگسك
ديمه = ل - مگسك ، نشانه گيرى
دييا= ل- پيدا شد ، يافت
ديار = سرزمين ، چشم انداز ، محل زندگى، كشور ، ديده شدن ، نمايان شدن ،
دياره = پيداست ، معلوم هست
ديارى كردن = ل - نشانه كردن ، علامت گذارى كردن ، نامزد كردن
ديت = ل - او را ديدى
ديتا = ل= - او را ديدى
ديجومه = پارچه اى سفيد كه تكه هاى رنگى پارچه بر آن مى دوزند براى به دام انداختن پرندگان
ديدمون = ب دودمان
ديرم = ل - دارم
ديرين =ل- دارى
ديزو = يك نوع بازى كه روى كاغذ يك جدول مى كشند و هر نفر با سه مهره به رقابت مى پردازند
ديزو = مرافعه ، شر درست كردن
ديس = چسب ، چسبناك
ديس پرو = ب - وصله كردن
ديسنَك = نوعى گياه كه به لباس و كفش مى چسبد
ديش = لفظى براى به جنگ انداختن قوچه و سابرينها
ديل =ب- خسته از كار تكرارى
دويك = ل - دوك
دويكله= ل - دوك كوچك
ديم = ديدم
ديمو = ل- آنها را ديديم
ديمونا = ل - آنها را ديديم
ديندابرون= ب- آخرين فرزند خانواده- ته تغارى
دينه مرده = هوشدار ، حواست كجاست ، بر پا خيز
دينه مردى = ل- دينه مرده
ديه = ل - عدد ده
دى دِ دُم = هواپيماى جت
ديدلو = مكان آلوده به دود
با تشكر از حميد مالزيرى
جهانبخش رشيدى