در بزنگاههایی که تاریخ به مردم نزدیک میشود، همواره صداهایی پیدا میشوند که به نام «عقلانیت»، «پرهیز از خشونت» و «امید»، جامعه را به عقب میکشند. در ایرانِ امروز، این صدا بیش از همه با نام سیدمحمد خاتمی شنیده میشود؛ رئیسجمهور سابق نظامی دیکتاتوری، که در آستانهی فروپاشی کامل مشروعیت ولایت فقیه، هر بار ، با نسخهای تکراری ظاهر میشود: پذیرش نظم موجود، مشارکت در قواعد تحمیلی، و امید بستن به اصلاحِ اصلاحناپذیر. این همان نقش تاریخیِ «راسپوتینِ نظام» است؛ کسی که نه برای تغییر، که برای نجاتِ لحظهایِ استبداد فراخوان میدهد.
دعوت خاتمی به «حفظ نظام فعلی و پرهیز از سرنگونی »، «تحملِ هزینهها»، و «اصلاح در چارچوب نظام»، دیگر نه سادهلوحانه، که خطرناک است. چرا؟ چون این دعوتها دقیقاً همان چیزی را تقویت میکند که هانا آرنت آن را ابتذال شر نامید: تعلیق اندیشیدن، عادیسازی ستم، و فروکاستن مسئولیت اخلاقی به اطاعتِ مدنیِ بیپرسش.
هانا آرنت هشدار داد که «هیچ چیز خطرناکتر از این نیست که مردم فکر نکنند»؛ زیرا شر، نه الزاماً از نفرت، بلکه از تعطیلیِ عقل و وجدان زاده میشود. آیشمن هیولا نبود؛ کارمند مطیعی بود که گفت «وظیفهام بود». امروز، پاسیویسمِ سیاسیِ خاتمی دقیقاً همین منطق را بازتولید میکند: خاموشکردن فکر، خلعسلاحکردن وجدان، و فروکاستن شهروند به مطیعِ بیپرسش. وقتی خاتمی به نام عقلانیت و امید، مردم را به پذیرش قواعد استبداد فرامیخواند، در واقع همان کاری را میکند که توتالیتاریسم میخواهد: مسئولیت اخلاقی را میزداید، اطاعت را فضیلت میسازد و جامعه را به قشر خاکستریِ بیتصمیم و بیاراده فرو میکاهد. این نه سیاستِ اصلاح، که خدمتِ مستقیم به بقای استبداد است.
اینجاست که «قشر خاکستری» به صحنه میآید؛ همان لایهی میانمایهای که نه ستم میکند و نه در برابر بی عدالتی ایستادگی. دعوتهای خاتمی، آگاهانه ، این قشر را در وضعیت تعلیق نگه میدارد: نه مقاومت، نه تغییر؛ فقط امیدِ بیعمل. آرنت بهصراحت میگوید توتالیتاریسم از همین تعلیق تغذیه میکند. از سکوتِ اخلاقی، از پرسشهای بهتعویقافتاده، از امیدی که به کنش ترجمه نمیشود.
جرج اورول، با دقتِ هنرمند–اندیشمند، این سازوکار را در «مزرعه حیوانات» افشا کرد. خیانت به آرمانها نه با مشت آهنین، که با تحریف زبان و فراخوانهای آرامبخش رخ میدهد. وقتی به حیوانات گفته میشود «الان وقتش نیست»، «بدیل بدتر است»، «صبر کنید»، انقلاب پیش از آنکه شکست بخورد، خنثی میشود. اورول میخواست دروغ را افشا کند؛ و دروغ امروز، «امید بدون تغییر ساختاری» است.
باید صریح بود، نظام ولایت فقیه اصلاحپذیر نیست. نه بهخاطر عملکرد بد این دولت یا آن دولت دست نشانده و مترسک ولی فقیه ارتجاع ، بلکه بهسبب ساختار توتالیتر، تمرکز قدرت، نفی حاکمیت مردم و فقدان پاسخگویی. هر دعوتی به مشارکت در این ساختار، هرچند با زبان نرم و اخلاقی، به معنای تمدید عمر استبداد است.
جامعهای که در همهٔ شؤونِ حیاتش به تباهی رانده شده، به «امیدِ مُسکن» نیاز ندارد؛ به امیدی بیدارکننده محتاج است—امیدی که مردم را به اندیشیدن وادارد، نه به تحملکردن. این جامعه به سازمانیابی آگاهانه نیاز دارد، به پراتیکِ منسجم و هدفمند، به اپوزیسیونی که نه موسمی و واکنشی، بلکه سختجان، ارگانیزه و برنامهمحور باشد.
اپوزیسیونی که از همین امروز—پیش از فروپاشی نظم فاسد—نقشهٔ فردا را نوشته باشد؛ که بهداشت و سلامت، انرژی و اقتصاد، آموزش و محیطزیست، حقوق اقوام و برابری زنان را بازاندیشی کرده و برای گذار، تثبیت و بازسازی، برنامههای کوتاهمدت و بلندمدت شفاف ارائه دهد. اپوزیسیونی که با کنش شجاعانه و با تکیه بر ایثار بیبدیل مردم، جامعه را به مطالبهگری روشن، مسئولیتپذیری جمعی و ایستادگی اخلاقی فرا بخواند.
این امید، امیدِ تعلیق و انتظار نیست؛ امیدِ عمل است. امیدی که میداند توسعهٔ پایدار اقتصادی و انسجام اجتماعی فقط در سایهٔ جمهوری دموکراتیک، مردمی، پاسخگو و شفاف ممکن میشود؛ نه در چارچوب فرمان، نه زیر تیغ نظارت استصوابی، شاه یا شیخ ، امیدی که میفهمد اصلاحِ ساختاریِ ناممکن، فقط عمر استبداد را تمدید میکند. تغییر، پیش از آنکه رخدادی سیاسی باشد، تصمیمی اخلاقی است: تصمیم به فکر کردن، ایستادن و مسئولبودن.
و درست از همینجا، راه گذار از توتالیتاریسم ولایت فقیه آغاز میشود.
به قلم: دکتر مسعود کاشفی ۲۵ دسامبر ۲۰۲۵ میلادی / ۴ دی ۱۴۰۴ خورشیدی
ارسالی یاران جنبش رهایی بخش لر جهت درج در سایت www.lorabad.com