دي 1391,ساعت 17:31:44 | |
رو در رو با فائزه هاشمی و «عبرت روزگار»![]() میدانید هنر پدرتان در جریان کشتار ۶۷ چه بود؟ در مهرماه وقتی اکثریت
بالای زندانیان را از دم تیغ گذرانده بودند حکام شرع اوین که مخالفت چندانی
در سطح داخلی و بین المللی ندیده بودند اصرار داشتند که کار بقیهی زندانیان
سیاسی را هم یکسره کنند. ریشهری و کارشناسان وزارت اطلاعات مخالف ادامهی
کشتار بودند و به تبعات آن فکر می کردند، خمینی موضوع را به مجمع تشخیص مصلحت
نظام ارجاع داد و آنها کشتار را کافی دانسته و رأی به توقف اعدامها دادند. میدانید پدرتان
با همدستی فلاحیان و محمد سلیمی در سال ۶۷ در غرب کشور دادگاههای صحرایی به پا کردند
و از در و دیوار و تیر چراغبرق و درختها جوانان را آویزان کردند؟ به خاطرات پدرتان رجوع کنید.ادامه...
یادم نمیرود در سال ۶۴ زنده یاد دکتر کاظم رجوی، دو زندانی زن از بند رسته به نامهای اعظم نیاکان و ربابه بوداغی را که جسم نیمهجانشان به خارج از زندان رسیده بود به کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد برد. اعظم نیاکان پاهایش اسکین گراف شده بود. یعنی در اثر شکنجه پوست و گوشت کف پایش از بین رفته بود و مجبور شده بودند از پوست رانش به کف پایش پیوند بزنند. ربابه بوداغی جای سالمی در بدن نداشت. هنگام دستگیری سه گلوله هم خورده بود. پدرتان در نماز جمعه با وقاحت تمام مدعی شد که «منافقین» دختران ما را به ژنو بردهاند و به خارجیها عرضه کردهاند و سینههاشان را نشان اجنبیها دادهاند. بیشرمی را ملاحظه میکنید. او از شکنجهای که «سربازان گمنام امام زمان» در حق این زنان کرده بودند نمیگفت، مشکلی با آن نداشت. از این ناراحت بود که آنها آثار شکنجه را به کارشناسان بینالمللی نشان دادهاند.
از زندان که آزاد شدید دست پدرتان را بگیرید با هم به خاوران سری بزنید. خاورانی که بیگمان میتواند ننگ هر رژیمی باشد. از او بپرسید این بود بهشتی که وعده میدادید؟ یادتان باشد پدرتان چقدر روضه قبرستان «بقیع» و بی کسی «امامان» شیعه را خوانده و از چشمان مردم بی خبر از همه جا اشک ستانده است.
مادر بهکیش هر موقع که به خاوران میرود در جایی که قبر فرضی دخترش زهرا میداندش، شاخه گلی به همراه قابهای عکس دیگر فرزندانش و یادگارهای آنان میگذارد. مادر پناهی شبستری بر اساس خوابی که دیده محلی را به عنوان قبر فرضی فرزندش مهرداد نشان کرده
در همین روزها نامهی ابوالفضل قدیانی هم منتشر شده است. او با ۲۶ سال تأخیر نسبت به آیتالله منتظری در نامهای به لاریجانی نوشته است: «مفاسد بازجويان شما روی شکنجه گران ساواک را سفيد کرده است». آیا این افراد از خودشان نمیپرسند وقتی سه دهه پیش آیتالله منتظری فریاد میزد و خطاب به خمینی به صراحت نوشت که «با اطلاع دقیق میگویم اطلاعات شما روی ساواک شاه را سفید کرده» کجا بودند و چه میکردند؟ آیا شما و این افراد در طول این سه دهه عملهی ظلم نبودهاید؟ آیا سبک و سیاق جمهوری اسلامی یکباره تغییر کرده است؟ تا کی میخواهید چون کبک سرتان را زیر برف کنید و از «دوران طلایی امام» یا «دوران خوش سازندگی» یا «دوران عزت اصلاحات» دفاع کنید.
ابوالفضل قدیانی در نامهاش همچنین خبر داده که بازجوی فاسد اطلاعات سپاه به نام علی انواری که با نامهای مستعار «اوسط»، «علی اوسط» و «علی انوری زاده» فعالیت میکند، همسر علیرضا رجایی را تحت فشار گذاشته و از وی خواسته است تا از شوهرش طلاق بگيرد و به طرق مختلف مزاحم خانواده ايشان بوده و آنها را تحت انواع فشارهای روحی و روانی قرار داده است.
دهها نمونه را من خبر دارم که بسیار فجیعتر از این بوده است. برای این که ادعای صرف نکرده باشم فقط یک نمونه را بیان میکنم و «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».
در سال ۶۶ علی اصغر بنازاده امیرخیزی به همراه همسرش فریبا صمدی در ارتباط با سازمان مجاهدین دستگیر شدند. در کمیته مشترک، بازجوی فریبا چشمش او را گرفت و اصغر را برای طلاق دادن او تحت فشار گذاشت. عاقبت محمد برادر بزرگتر اصغر را که این روزها در زندان ولی فقیه دوباره اسیر است دستگیر کردند تا در همان کمیته مشترک اصغر به او وکالت دهد که همسرش را طلاق غیابی دهد. بازجوی مربوطه سرانجام با فریبا صمدی ازدواج کرد و فریبا همسر دوم او شد. کبری بنازاده امیرخیزی خواهر اصغر که یک چشماش را هم در زندان از دست داده این روزها دوباره در بند است و میتوانید راجع به او از همبندیهایتان پرس و جو کنید. اتهام کبری تلاش برای دیدار با دخترش در اشرف بوده است .
از جدایی مادران و کودکان، و جدایی خواهران و برادران گفتهاید، اما این جنایتی نیست که امروز به وقوع پیوسته باشد بسیار فجیعترش را در دههی ۶۰ شاهد بودیم.
سرگذشت دردناک سمیه تقوایی که میتواند دستمایهی بزرگترین نمایشنامههای «تراژیک» جهان باشد در همین زمان رقم خورد. باور میکنید سمیه ۹ ساله بود که دستگیر شد. پدرش مهدی تقوایی و مادرش ناهید طاهری هر دو از اعضای سازمان مجاهدین بودند. همانهایی که پدرتان خونشان را حلال میدانست و توصیه کرده بود که «ترحم» به آنها نکنند.
سمیه مشغول نوشتن تکالیف مدرسه بود که خانهشان مورد هجوم گروه ضربت دادستانی قرار گرفت و او در حالی که پشت یخچال پنهان شده بود شاهد مرگ دو نفر از دوستان پدرش که «عمو» میخواندشان بود. مادر و پدر سمیه با سه دخترشان فرار کرده بودند و سمیه با آن سن کم تقاص آنها را پس میداد. شکنجهگران برای گرفتن آدرس آشنایان و بستگانشان او را به زیر شکنجه بردند، باور میکنید یکی از دوستانم که در آن ایام در ۲۰۹ به بند کشیده شده بود شاهد ماجرا بود. او در شعبهای شکنجه میشد که مهرآیین معاون شما در کمیته ملی المپیک سربازجوی آن بود.
سمیه شب ادراری داشت توابین شبها پوشک تن او میکردند. در طول پنج سال زندان او شاهد اعدام بسیاری بود که همچون مادر به آنها دل بسته بود. او گروگان پدر و مادرش بود. چهارده ساله بود وقتی که به زندان بزرگتر برده شد. مدتی در خانهی لاجوردی بود. عاقبت او را به عقد یک پاسدار موجی درآوردند که شدیداً او را مورد ضرب و شتم قرار میداد. دو دختر از او داشت که در بیست سالگی به سرطان دچار شد. در اواخر سال ۷۵ وقتی دیگر کار از کار گذشته بود و سلولهای سرطانی همهی وجودش را گرفته بودند برای ادامه معالجه اجازه دادند به لندن و نزد والدیناش که از مجاهدین جدا شده بودند برود. او یک سال بعد در ۲۵ اسفند ۷۶ در لندن جان سپرد.
داستان زندگیاش را میتوانید در «بولتن» شماره ۱۰ که در اردیببهشت ۷۷ و در گرامیداشت یاد و خاطرهی او منتشر شد، همچنین در قصهی سمیه نوشتهی مصطفی شفافی و گزارش «جنایت بی عقوبت» گزارش انجمن «عدالت برای ایران» بخوانید. مادر سمیه هم دو ماه پیش در لندن جان داد.
اما همیشه جدایی مادران و کودکان و جدایی خواهران و برادران نبود. همهی خانوادهی مصباح را از دم تیغ گذراندند تا هیچ یک جدایی دیگری را احساس نکند. حاج محمد مصباح و همسرش رقیه مسیح تنها نبودند. اکبر، اصغر، عزت، محمود و فاطمه و عروسشان خدیجه مسیح هم آنها را همراهی کردند. فاطمه ۱۳ ساله و عزت ۱۵ ساله بود که محمدی گیلانی حکم داد تا به جوخهی اعدامشان بسپرند و نظام جمهوری اسلامی نشان «عدالت» اش را به او داد. همین بلا را با کمی تخفیف بر سر خانوادهی قهرمان شفایی در اصفهان آوردند. نه تنها دکتر مرتضی شفایی و همسرش عفت خلیفه سلطانی بلکه فرزندانشان مجید و جواد و مریم و دامادشان حسین جلیلی پروانه را نیز به قتل رساندند. مادر صغری داوری (شایسته) را به سه فرزندش احمد و محمدرضا و فاطمه به جوخهی اعدام سپردند. مادر صدیقه کرباسی (زائریان) با سه فرزندش مهدی و فائزه و علی و دامادش مصطفی موسوی جاودانه شدند. میدانید چه بر سر خانوادهی عالمزادهی حرجندی آوردند؟ نه تنها محمدرضا، محمد حسین و صدیقه و بتول را از این خانواده گرفتند بلکه همسران این دو محمد حسن مشارزاده و علی غفوری و نسرین طفل شیرخوار بتول را هم با بیرحمی به قتل رساندند. تا به حال شده از پدرتان نظرش را راجع به جنایتکارانی چون محمدی گیلانی و لاجوردی و پورمحمدی و نیری و محسنی اژهای و فلاحیان و ریشهری و رئیسی و حسینیان و ... بپرسید؟
میدانم پدرتان در مورد شما چیزی از محبت کم نگذاشته است، چنانکه لاجوردی چیزی از محبت در مورد فرزندانش کم نگذاشت. یکی از زندانیانی که در «جهاد» اوین کار میکرد برایم تعریف کرد هرگاه جنازهی کشتهشدگان در درگیریها و خانههای تیمی را به اوین میآوردند اولین کسی که برای دیدن آنها میآمد محمدی گیلانی بود. یک بار لاجوردی به آنها گفته بود میدانید چرا قبل از همه محمدی گیلانی به دیدار جنازهها میآید؟ چون دنبال فرزنداناش میگردد. میخواهد ببیند در میان کشتهشدگان هستند یا نه؟
اما تاریخ قضاوت خودش را بیرحمانه خواهد کرد. آنجا دیگر به محبت پدر به فرزند کاری ندارند. توجه داشته باشید شما در همهی آن سالها همراه پدرتان از نظام جمهوری اسلامی دفاع کرده و از مواهب آن برخوردار بودهاید. بر شماست که بیش از همه بر این نظام بشورید تا بلکه پاسخگوی وجدان بیدار شدهتان باشید.
سرگذشت زنان دردمندی را که در «واحد مسکونی» و «قبرهای» قزلحصار به بند کشیده شدند بخوانید تا با عمق فاجعهای که کشور ما و به ویژه زنان دردمند زندانی از سر گذرانده آشنا شوید. خانم هاشمی شما هنوز با قساوت و شقاوت نظام آشنا نیستید.
خانم هاشمی آیا تاکنون زنی را دیدهاید که همسرش توسط جوخههای مرگ رژیم ربوده شده و به قتل رسیده باشد؟ از آنجایی که دستگاه امنیتی از پذیرش مسئولیت جنایتی که مرتکب شده سرباز میزند آنها میترسند دوباره ازدواج کنند.
خانم هاشمی! شما در ادامه آوردهاید:
«ولی با وجود این محرومیتها زندانیان سیاسی زن اوین سختیها را به جان خریده و در راه آرمانهایشان آنها را تبدیل به فرصت میکنند و با تمرین دمکراسی در محیط کوچک خود آزادی را نوید میدهند.»
آیا میدانید آرمان زنان زندانی اوین، محو و نابودی رژیم جمهوری اسلامی است که بر پایهی تبعیض جنسیتی شکل گرفته است؟ آیا هنوز فکر میکنید که در نظام جمهوری اسلامی «آزادی» زنان امکانپذیر است؟ شما بهتر میدانید حتی اجازه نداشتید و ندارید با روسری و مانتو و کاملاً پوشیده در مجامع حاضر شوید، چرا؟ مدتها سوژهی مطبوعات و تنگدلان و سختسران بودید چرا که میگفتند شلوار جین زیر چادر پوشیدهاید. آیا هنوز به عمق جنایتی که پدرتان و امثال او در حق شما و زنان ایرانی مرتکب شدند پی نبردهاید؟ آیا او را تافتهی جدا بافته میدانید؟ خانم هاشمی آیا واقعاً چادر را «حجاب برتر» میدانید؟ شمایی که هنوز نتوانستهاید از «چادر» سیاهی که به زور بر سرتان کردهاند بیرون بیایید چگونه میخواهید زن ایرانی را آنهم در نظام جمهوری اسلامی آزاد کنید؟
خانم هاشمی! شما در مورد حاکمیت آزادی در زندان نوشتهاید:
«اینجا آزادی حاکم است: کارهایی که بیرون از زندان در شرایط فعلی تقریبا شدنی نیست در اینجا جزء امور معمولی و عادی است. برگزاری جلسات درباره موضوعات روز و در حیطههای متفاوت، جلسات برای برنامه ریزی آینده، برگزاری جلسات برای اداره بند و تصمیم گیری در مقابله با فشارها و محدودیتهای حاکم در زندان، دادن بیانیههای اعتراضی، حرکتهای اعتراضی و جمعی، سرودخوانی و شعار برای بیان اعتراض.»
آیا در ۳۱ سال گذشته و به ویژه در دوران قدرقدرتی پدرتان انجام کارهایی که بر شمردید در جمهوری اسلامی «شدنی» بوده است؟ فکر میکنید نسل ما را برای انجام چه اموری به قربانگاه بردند؟
چقدر خوشحالم به جایی رسیدهایم که لااقل «آزادی» در زندانهای رژیم موجود است. ما که خوابش را هم نمیتوانستیم ببینیم. هرچند در بدترین شرایط حتی هنگامی که ۲۲ نفر در چهارمتر مربع محبوس بودیم هم جلساتمان در مورد برنامهریزی برای ادارهی سلول و چگونگی خوردن و خوابیدن و آشامیدن و تصمیمگیری در مورد مقابله با فشارها و محدودیتهای حاکم را برگزار میکردیم. و تنگی جا و دهشتناکی شرایط هم باعث نمیشد از وظایفمان باز بمانیم اما تصدیق کنید جایی برای دادن «بیانیههای اعتراضی»، «سرود خوانی» و سردادن «شعار» برای بیان اعتراض نبود و چنانچه کسی اقدام به چنین کارهایی میکرد جان سالم به در نمیبرد. شما زندانیان خوشبخت نظام جمهوری اسلامی هستید. قدر این شرایط را بدانید.
شما در توصیف روابط حاکم بر محیط زندگیتان در زندان نوشتهاید:
«اینجا دموکراسی حاکم است: تصمیمها در اینجا جمعی است، هر کسی یک رای دارد، همه به طور مساوی و با انگیزههای قوی در تصمیمگیریها مشارکت میکنند و رهبر و قیم وجود ندارد و هر کسی آزادانه نظر خود را بیان میکند.اینجادموکراسیحاکم است: گفتگوی ادیان در بحثهای سیاسی همه گونه مذهب و جریان های فکری و سیاسی حضور دارند. مسلمان، مسیحی، بهایی، لائیک، جنبش سبز، مجاهدین، چپ و… اینجا همه به عقاید هم احترام میگذارند در ضمن اینکه به اعتقادات خود نیز پای بند هستند فرصت صحبت به یکدیگر میدهند و بحث میکنند.»
چه خوب به جای جامعه در زندان دموکراسی حاکم است. از ابن بابت هم جمهوری اسلامی در دنیا نمونه است. اما چه کسی مانع حاکم شدن دموکراسی در کشور شد؟ به گذشته فکر کنید چه کسی «بهار آزادی» را به مسلخ برد؟ چه کسی حقوق دیگران را نفی کرد؟ چه کسی مانع حرف زدن دیگران شد و با بسیج چماقدار و «امت حزبالله» به میتینگها و اجتماعات و دفاتر گروههای سیاسی حمله برد؟ شما را به آنچه اعتقاد دارید سوگند میدهم مانند گذشته ادعا نکنید که خودشان به خودشان حمله میکردند. چه کسی رأی مردم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۵۸ را پایمال کرد و اجازه نداد اولین دوره ریاست جمهوری در کشور به انتها برسد؟ چه کسی تلاش کرد تا کاندیدای گروههای سیاسی نتواند در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند؟ چه کسی توطئه کرد تا حتی یک نفر از مخالفان به مجلس شورای ملی راه نیابند؟ شما بهتر از من میدانید مجاهدین بنا به اعلام وزرات کشوری که تحت نظارت پدر شما بود بیش از ۲۴ درصد آرا را داشتند. چه کسی وقتی از صندوق رأی درآمد اولین کاری که کرد فراهمآوردن شرایطی بود که مخالفان و رقبا نتوانند از صندوق رأی بیرون بیایند؟ چه کسی در سال ۶۰ با ایدهی «رفراندوم» مخالفت کرد؟ چه کسی حجاب را به زنان میهنمان تحمیل کرد؟ چه کسی سرکوب شدید علیه زنان را سازماندهی کرد؟
به دقیقه سه و ۱۸ ثانیه گفتگوی پدرتان با «مایک والاس» خبرنگار معروف بینالمللی توجه کنید. ببینید پدرتان چگونه در مقابل یک سؤال ساده در مورد زنان میهنمان از کوره در میرود و زشتترین کلمات را زیر لب میگوید. وقتی مایک والاس از پدرتان میپرسد: «ما دائم از جوانان میشنویم، از زنان میشنویم که میگویند ما در خیابان حتی نمیتوانیم با مردان صحبت کنیم چرا که پاسداران، بسیجیها مانع ما میشوند» او پیش از آن که مترجم گفتهها را ترجمه کند متوجهی منظور وی شده و زیر لب در حالی که خندهی ملیحی که قطعاً برای شما آشناست برلب دارد خطاب به مایک والاس میگوید «ای خوار مادر ج...» در آدرس زیر خودتان ملاحظه کنید:
آیا باز هم میتوانید به داشتن چنین پدری افتخار کنید؟ چه کسانی وقتی خمینی در خرداد ۶۰ گفت اگر ۳۶ میلیون نفر بگویند آری من میگویم نه، جشن گرفتند و هلهله به پا کردند؟ چه کسی خودسرانه و به منظور قبضهی قدرت ۶ سال جنگ ضد میهنی را کش داد؟ چه خانوادهها که طی این مدت دربهدر نشدند، چه عزیزانی که از دست نرفتند، چه مادران و پدرانی که داغدار نشدند، چه فرزندانی که یتیم نشدند. چه سرمایههایی که نابود نشد. آیا پدر شما کوچکترین صلاحیت نظامی داشت که جانشین فرمانده کل قوا شده بود و فرماندهی نظامی میکرد؟ آیا پدر شما اجازه میداد یک امیر ارتش به جای او روضه بخواند و پیشنماز بایستد؟ که البته هیچ تخصصی نمیخواهد و هر بیسروپایی قادر به انجام آن است.
چه کسی خامنهای را از خم رنگرزی مجلس خبرگان به عنوان ولی فقیه بیرون آورد و به عنوان «آیتالله» به مردم قالب کرد؟ غیر از پدر شما که در «سقیفه»ی معروف حمایت احمد خمینی را هم داشت؟ باز هم جای شکرش باقیست که شما و دیگر اهل خانواده همگی سالم و زنده هستید. آن بیچاره «یادگار امام» که جانش را رویش گذاشت و پسرش حسن برای آن که همچنان «آفتابهداری» مرقد پدربزرگش را حفظ کند و ریاست «مؤسسه نشر و آثار امام خمینی» را یدک بکشد بر این ظلم بزرگ در حق خانوادهاش چشم پوشید و همچنان به خدمتگزاری خامنهای مشغول است.
البته فهم این گونه رفتار برای من عجیب نیست. قرنهاست که آخوندها بالای منبر از چگونگی کشته شدن «امام رضا» به دست مأمون خلیفهی عباسی میگویند و در همان حال در مورد «امام محمد تقی» توضیح میدهند که دختر دیگر مأمون را به همسری خود گرفت. وقتی رفتار «امام» شان چنین باشد که با قاتل پدر بسازد و داماد او شود از پیروان چه انتظاری دارید؟
خانم هاشمی دوران خاتمی را به یاد بیاورید، پدرتان چگونه برای حفظ موقعیت و قدرت خودش پشت خامنهای رفت و از سرکوبی که توسط او سازماندهی میشد حمایت کرد. چگونه از بستن روزنامهها و اتهام وابستگی آنها به خارج که دست پخت خامنهای بود دفاع کرد. شما هم چشمتان را بر روی واقعیتهای جامعهمان بستید و تنها به حمایت از پدر برخاستید. به مواضعتان در آن دوران رجوع کنید. با آن که دوران «اصلاحات» بود و قاعدتاً فضای بیشتری برای حرکت شما بود اما شما کمترین تحرک را داشتید. چرا که شاقول شما با پدرتان تنظیم میشد. حالا هم شما و هم پدرتان و هم مهدی مزد خدمت آن روز پدرتان به خامنهای را میگیرید. دیدید خامنهای چگونه پدرتان را با پاسداری دون پایه چون احمدینژاد که تا پیش از آن «آدم» پدرتان محسوب میشد تحقیر کرد؟ این «عبرت روزگار» است اما چه کسی در تاریخ از این «عبرت» ها درس گرفته است که شما و خانوادهتان دومی باشید؟
شما از «گفتگوی ادیان» در زندان گفتهاید؛ چه کسی ادیان مختلف را حتی از تبلیغ کردن دینشان در جامعه باز داشت؟ دین حاکم و قدرتمدارانی چون پدرتان هنوز «مصلحت» ندانستهاند که سنیها در پایتخت و «امالقرا»ی اسلام یک مسجد داشته باشند.
از گفتگو با مسیحیها و بهاییها در زندان گفتهاید. میدانم منظورتان از مسیحیها، مسیحیان نوکیشی چون مریم جلیلی، شهلا رحمتی و میترا زحمتی است که به خاطر دینشان در اوین به بند کشیده شدند. آیا نمیدانید فقه مورد نظر پدرتان تغییر دین از اسلام به مسیحیت را ارتداد میداند و مستحق مرگ؟ از آنجایی که نامبردگان زن هستند و «ناقصعقل» اعدامشان نکردهاند. وگرنه در همان دوران ریاست جمهوری پدرتان بود که کشیش مهدی دیباج را به طرز فجیعی کشتند و سپس کشیش هایک هوسپیان و کیشیش طاطائوس میکائیلیان را به قتل رساندند و در توطئهای ننگین مسئولیت آن را به دوش مجاهدین انداختند. جرمشان این بود که به فارسی تبلیغ دینشان را میکردند و این گناهی نابخشودنی بود. کشیش حسین سودمند هم در دوران اقتدار پدرتان در آذرماه ۶۹ در مشهد بهدار آویخته شد.
یادتان رفته چگونه «سربازان گمنام» پدرتان «حرم امن امام رضا» را در روز عاشورا منفجر کردند و جمعیت سوگوار را به قتل رساندند تا تبلیغاتچیهای ایشان مسئولیت آن را متوجهی مجاهدین کنند؟ دیدید سربازان گمنام پدرتان چگونه «مهدی نحوی» یک سرباز دردمند اسیر در پادگان کرمانشاه را به تهران آوردند و با شکنجه و خدعه و نیرنگ به عنوان عامل این انفجار معرفی کرد و به قتل رساندند؟ یادتان هست فلاحیان پس از برملا شدن جنایاتش میگفت من به هاشمی سنجاق شدهام هرکجا لازم است بیایم با او میآیم؟ شما بهتر میدانید که بیشترین ترورهای رژیم در خارج از کشور در دوران پدر شما به وقوع پیوست و دادگاه آرژانتین همچنان به دنبال ایشان است. در ترور میکونوس نام پدرتان در حکم نهایی به میان آمد و این قصه سر دراز دارد.
میدانم منظورتان از بهاییها خانمها صهبا رضوانی، منیژه منزویان ( نصرالهی)، سوسن تبیانیان، لوا خانجانی، فریبا کمال آبادی، مهوش شهریاری (ثابت) و فاران حسامی هستند که به اتهام «تبلیغ علیه نظام» و «عضویت در تشکیلات بهایی» و «اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت ملی» به زندان افتادهاند. اما شما بهتر میدانید جرم فاران حسامی آموزش آنلاین به دانشجویان بهاییای بوده که نمیتوانند در دانشگاههای کشور تحصیل کنند و حالا شما در زندان از امثال او میآموزید. شما میدانید مهوش شهریاری با ۶۰ سال سن لگن خاصرهاش شکسته و از درمان لازم محروم است.
با همهی ظلمی که به این زنان بهایی میرود اما آنها در مقایسه با آنچه بر زنان بهایی در دوران قدر قدرتی پدرتان در شیراز رفت زندانیان خوشبختی هستند.
تصورش را بکنید روز ۲۸ خرداد سال ۱۳۶۲ ده زن بهایی را در شیراز جلادی چون ضیاء میرعمادی با کمک حکام شرع جنایتکار و در هماهنگی با امام جمعهی تبهکار محیالدین حائری شیرازی به جرم اعتقاداتشان به جوخهی رگبار بستند. در میان این زنان به نامهای مونا ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله بر میخوریم. باور میکنید دستان پدرتان به چنین جنایاتی آلوده باشد؟
«جرم» این دختران و زنان مشارکت در آموزش اخلاق و تعلیمات دینی بهائی به کودکان خانوادههای بهائی بود. مونا محمودنژاد، ۱۷ ساله، پدرش یدالله محمودنژاد نیز به فاصلهی سه ماه اعدام شد. اختر ثابت، ۲۱ ساله، رویا اشراقی ۲۲ ساله، با مادرش عزت جانمی دو روز پس از اعدام عنایتالله اشراقی پدر خانواده به دار آویخته شدند. سیمین صابری ۲۴ ساله، شهین (شیرین) دالوند، ۲۵ ساله، مهشید نیرومند ۲۸ ساله، زرین مقیمی ابیانه ۲۹ ساله، طاهره ارجمندی (سیاوشی)۳۲ ساله همسر جمشید سیاوشی، این دو به فاصله دو روز اعدام شدند. نصرت غفرانی (یلدایی)، ۵۶ ساله مادر بهرام یلدایی، این دو به فاصلهی دو روز اعدام شدند.
میدانید حلق آویز کردن ده زن، دو روز پس از دار زدن شش مرد یعنی چه؟ میرعمادی وقتی از این جنایت فارغ شد به تهران فراخوانده شد و ترفیع مقام گرفت و تا سال ۶۷ دادستان عمومی تهران بود. داستان فجایع و اختلاسها و فسادی که بعدها به بار آورد خود مثنوی هفتاد من کاغذ است . البته بازداشت هم شد ولی بلافاصله آزاد شد.
![]() خانم هاشمی هیچ میدانید حکومتی که پدرتان جزو پایهگذاران اصلی آن بود بیش از تمام اعدامهای سیاسی زمان محمدرضاشاه فقط بهایی اعدام کرده است که آزارشان هم به حکومت نمیرسید و ادعایی هم نداشتند و ندارند؟ و پدرتان از دوران پهلوی به عنوان «ستمشاهی» یاد میکند. دوران پدرتان را چه بایستی نامید که از دایرهی انصاف خارج نشویم؟ یادتان باشد جنایات را شاه شخصاً انجام نمیداد و یا در بسیاری موارد چه بسا روحاش هم از آنها خبر نداشت. باید تأکید کنم میزان اطلاع پدر شما از جنایات و مسئولیت او در نکبتی که کشور را فرا گرفته بسیار بیشتر از مسئولیت محمدرضا شاه در دوران پهلوی است.
|
|
تاريخ بروز رساني ( 05 دي 1391,ساعت 17:41:20 ) |