• صفحه اصلی
  • مقالات
  • بیانیەها
  • اخبار
  • تماس با ما

اخبار سایتهای دیگر

  • اخبار صدای آمریکا
  • اخبار رادیو فردا
  • اخبار بی بی سی فارسی

لینک به سایتهای دیگر

  • بی بی سی فارسی
  • صدای آمریکا
  • خدمات وب هاستینگ و دامنه
  • فیلتر شکنها
  • شما اینجا هستید:  
  • خانه

خاطراتی از مبارز لر فریدون اعظمی

  • چاپ
  • ایمیل
توضیحات
اتابک لرستانی
مقالات
21 دی 1392
بازدید: 1648

آبان 1390,ساعت 20:08:40

 قهرمانی با نام و نشان  که به دلیل مجموعه شرایطش تا حدی گرد

 فراموشی بر نام او نشست. از سازمانش ، سازمان پیکار در

راه آزادی طبقه کارگر هیچ نماند تا نگذارد نام اعضا و کادرهایش فراموش شود.

 از رفقای سابقش، کسی زنده نیست تا در وصف پایمردی های فریدون بنویسد.

 دکتر هوشنگ اعظمی، هبت و بهروز معینی، توکل اسدیان، احمد و محمود و

 مجتبی خرم آبادی، تورج اشتری، حسن سعادتی، کریمی ها و کتیرائی و دهها شیر

 دل دیگر در مصاف با رژیم های مستبد به جرم آزاد اندیشی به خاک افتاده اند.

 نیستند تا از او سخن بگویند. هوشنگ نیست تا از دلاوری های فریدون در

 دوره شاه بگوید. از کارها و برنامه های مشترکشان برای راه اندازی

 مبارزه مسلحانه در کوه های لرستان. هبت سر برخاک نهاده و نمی تواند از

 برنامه های تکثیر جزوات و توزیع اعلامیه و کتابخوانی ها، که هر کدام در

 رژیم شاه تاوان سنگینی داشت، سخن بگوید. سعادتی و خرم آبادی ها،

 جان باخته اند و نیستند تا از جسارت و شجاعت و گذشت فریدون در

 برنامه های کوهنوردی بگویند.www.lorabad.com

محمد اعظمی


 


هشتم آبان سالروز تیرباران برادرم، فریدون است. دیروز، منصور انصاری، یکی از دوستان مشترکمان، با من تماس گرفت و هشتم آبان را یادآورم شد و پرسید نمی خواهی در مورد فریدون چیزی بنویسی؟ جواب درستی به او ندادم. واقعیت این است که سالروز مرگ اغلب عزیزانم را به خاطر ندارم. یعنی نمی خواهم به خاطر داشته باشم. برای نوشتن هم، مشکل دارم. دستم به قلم نمی رود چون به شدت پریشان و منقلب می شوم. نمی دانم این چه مرضی است که گرفتارش شده ام. شاید به خاطر شوخی های دوران نوجوانی است. آن زمان هر وقت می خواستیم سر به سر یکدیگر بگذاریم، در باره تنظیم زندگینامه بعد از مرگ صحبت می کردیم. می گفتیم : " اگر حرف شنو باشی و رفتارت را درست کنی، زندگینامه ات را خوب می نویسم". اینکه چه کسی زودتر به دام افتاده به جوخه مرگ سپرده شود، یکی از موضوعات ما بود. با همه علاقه ای که به زندگی داشتیم، مرگ را یادآور می شدیم. شاید دلیلش این است که به خاطر عشق به زندگی، در ناخودآگاه ما هراس از مرگ برجسته می شد. شاید هم اصلا مرگ را جدی نمی گرفتیم. به هر حال، این "زندگینامه" نوشتن آن روز، عاملی شده است که امروز، از نوشتن در باره اغلب کسان و یاران به خاک افتاده ام، بگریزم. به رغم این، یادآوری سالروز تیرباران فریدون، ذهن مرا به شدت به دوران گذشته برد. پیش از این فقط یک بار خواستم دست به قلم برم تا خاطراتی از او را بازگو کنم. آن بار هم، به تقاضای مادرم بود. مادرم، برای انسان ها ارزش والائی قائل بود و انسانیت را می ستود. او که همواره می کوشید عشق به انسان ها را، در جسم و جانمان تزریق کند، از من خواست در باره فریدون بنویسم. من پذیرفتم. اما نمی دانم چرا ننوشتم. این بار اما، تصمیم گرفتم برای مادرم بنویسم. هر چند کمی دیر است چون در بستر بیماری است. نه امکان حرکت دارد و نه می تواند سخن بگوید و برایمان روشن نیست که قدرت تشخیص دارد یا نه. به هر حال به خاطرش می نویسم چون آن زمان نیز، می خواست برای دیگران بنویسم. فکر کردم از کجا باید شروع کرد و چه می توان گفت تا به کوتاهی، ارزش هائی از او باز گفته شود؟ مشکل داشتم از کجا و چگونه آغاز کنم. فکر در باره فریدون و رفتن به دوره های گذشته، فضا را برایم چنان سنگین کرد که بغض گلویم را فشرد و اشک، امان از من برید. نمی دانم چرا این روزها هر اتفاقی هر چند کوچک، مرا بی اندازه متاثر می کند. گاهی یک جمله ساده و یک عکس، خاطرم را پریشان می کند. پا به سن گذاشته ام؟ فشارهای متراکم شده گذشته است، که مجال بروز پیدا کرده اند؟ عامل این همه نازک دلی ام چیست؟ نمی دانم. من زمانی بسیار خوددار بودم. حتی خبر مرگ فریدون هم به گریه ام نیانداخت. به خاطرم مانده است پس از شنیدن خبر تیرباران فریدون به دلیل مخفی بودنم، نتوانستم در مراسم عزادری او شرکت کنم. از این رو تلفنی با مادرم سخن گفتم. صدای شیون و زاری شرکت کنندگان در مراسم، چنان در اوج بود که صدای مادرم پشت تلفن، با دشواری شنیده می شد. اما من در آن فضا، قطره ای اشک به چشمم ننشست. به آرامی با مادرم صحبت کردم و مرگ خود خواسته فریدون را به او یادآور شدم. گفتم که این هزینه آزادگی است و فریدون می خواست آزاده باشد. تو هم او را چنین می خواستی و این گونه پرورشش داده بودی. گفتم مگر فراموشت شده، آخرین نامه ات به فریدون را، که با این شعر آغاز کرده بودی: مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود. به هر حال آرامش ظاهری من در آن روز و بی قراریم امروز، برایم بسیار عجیب است. هنوز به خاطرم مانده است غروب هشتم آبان را، هنگامی که به طبقه دوم منزلم در تهران بازگشتم. در منزل هیچ کس نبود. طبقه اول، صاحب خانه می نشست، که از رفقای تشکیلاتی ام بود. در واقع، ما منزل او می نشستیم. به محض ورودم به منزل، پیش من آمد و بدون این که از او بخواهم، وارد منزل شد و نشست. معمولا به دلیل این که او از موقعیت تشکیلاتی ام اطلاع داشت، به خاطر مسائل امنیتی، بدون تعارف من، وارد نمی شد. همین حرکتش مشکوک به نظرم آمد. پس از چند دقیقه سخن را به زندان کشاند و بعد گفت برادرت را، که زندان بوده است، اعدام کرده اند. از او پرسیدم کدام برادرم؟ در کدام زندان؟ نمی دانست. آن زمان هم زمان سه تن از برادرانم زندان بودند. خبر بدی به من داده بود، اما چون از وضع خانواده ام اطلاع نداشت گیج شد و سریع پائین رفت و با ثریا علیمحمدی و شهرزاد همسر سابقم، برگشتند. نمی دانم چه زمانی طول کشید. منطقا از چند دقیقه نگذشت اما من هر سه برادرم جلو چشمم رژه می رفتند. کدامیک اعدام شده اند؟ بیشتر از همه خطر را متوجه فریدون می دیدیدم. اما او هنوز دادگاهی نرفته بود؟ آرش، کوچک ترین عضو خانواده مان، کمتر از ۱۸ سال داشت و اصلا چیزی در پرونده نداشت. بابک، سال آخر دبیرستان بود، اما ذهن خلاقی داشت و زیاد مطالعه می کرد و همین خود، می توانست بلای جانش شود. می دانستم که یکی از این سه تن را کشته اند ولی گیج و منگ ذهنم روی هر سه بلوکه شده بود. دوست نداشتم به قطعیت برسم. در کلنجار با خیال خود بودم که گفتند به منزلمان از اوین زنگ زده اند و خبر تیرباران فریدون را داده اند. و چون شهرزاد و ثریا نخواسته اند حامل این خبر باشند، به طبقه پائین رفته اند تا دوست صاحب خانه، که فاصله عاطفی بیشتری با ما داشت، مرا از فاجعه مطلع کند.

به یاد دارم زمانی که هبت معینی از خبر مطلع شد با لبخندی تلخ گفت جمهوری اسلامی هیچ کدام از ما را زنده نمی گذارد. همه از دم تیغ می گذریم. بدا به حال آخرین نفرمان. تا آن موقع چند نفر از خویشان نزدیک مان اعدام شده بودند. توکل اسدیان، سیامک اسدیان، عبدالرضا نصیری مقدم، نوراله اسدیان، رضا زرشگه از جمله این خویشان بودند. من در آن دوره چنان درد و رنج را در درونم پنهان می کردم که تصورش تعجب انگیز می نمود. امروز اما با خاطرتی بسیار کم دردتر، منقلب می شوم تا بدان اندازه که نمی توانم حتی جلوی اشکم را بگیرم. در محل کارم جلو کامپیوتر بغض کرده نشسته بودم و به این فکر می کردم که چه بنویسم؟ که صدای خانم دارو ساز همسایه مرا به خود آورد. او گفت چه اتفاقی برایت افتاده است؟ چرا چنین دگرگون شده ای؟ به خود آمدم و متوجه شدم که بی توجه به محیط دور برم، اشکم سرازیر شده است.

به هر حال تصمیم گرفتم چند کلمه ای در باره فریدون بنویسم. او به واقع قهرمانی با نام و نشان بود که به دلیل مجموعه شرایطش تا حدی گرد فراموشی بر نام او نشست. از سازمانش ، سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر هیچ نماند تا نگذارد نام اعضا و کادرهایش فراموش شود. از رفقای سابقش، کسی زنده نیست تا در وصف پایمردی های فریدون بنویسد. دکتر هوشنگ اعظمی، هبت و بهروز معینی، توکل اسدیان، احمد و محمود و مجتبی خرم آبادی، تورج اشتری، حسن سعادتی، کریمی ها و کتیرائی و دهها شیر دل دیگر در مصاف با رژیم های مستبد به جرم آزاد اندیشی به خاک افتاده اند. نیستند تا از او سخن بگویند. هوشنگ نیست تا از دلاوری های فریدون در دوره شاه بگوید. از کارها و برنامه های مشترکشان برای راه اندازی مبارزه مسلحانه در کوه های لرستان. هبت سر برخاک نهاده و نمی تواند از برنامه های تکثیر جزوات و توزیع اعلامیه و کتابخوانی ها، که هر کدام در رژیم شاه تاوان سنگینی داشت، سخن بگوید. سعادتی و خرم آبادی ها، جان باخته اند و نیستند تا از جسارت و شجاعت و گذشت فریدون در برنامه های کوهنوردی بگویند. شاید از بد حادثه من مانده ام که زبانم بسته و قلمم شکسته است و قادر نیستم از فریدون برایتان بگویم. می ترسم کلمات زیبنده اش را به کار برم، چون نمی خواهم حمل بر خودستائی شود. آخر او از خود ستائی بیزار بود.

فریدون برادر بزرگترم بود. او در اول فروردین سال ۱۳۲۵ چشم بر این جهان گشود. در محیط خانوادگی ما پس از پدر و مادرم، بالاترین اتوریته را، در میان خانواده پر جمعیت ما داشت. با او تا دوران ورودم به دبیرستان رابطه خوبی نداشتم. به رغم این که دوستش داشتم و فکر می کنم او هم به من علاقمند بود، اما کم تر روزی بود که مزه کتکی جانانه را از او نچشیده باشم. البته من هم انصافا کم بهانه به دست او نمی دادم. آن قدر اذیت می کردم که اگر او می توانست، مرا با وجدانی آسوده می کشت. رابطه ما با ورودم به دبیرستان به شکل عجیبی دگرگون شد. مهر و دوستی و احترام، جایگزین مناسبات پیشین شد. در این دوره فریدون به ورزش روی آورده بود. البته کوهنوردی و اسب سواری و تیراندازی را ما از کودکی آموخته بودیم و از ورزش های مورد علاقه عموم افراد خانواده بود. فریدون هم در این زمینه ها مهارت خوبی داشت. در دوران دبیرستان ابتدا تحت تاثیر "دکتر" (هوشنگ اعظمی) پسر عمویمان، کشتی گیر شد و در حد قهرمان آموزشگاه ها در بروجرد پیش آمد و سپس به والیبال علاقمند گردید. در این دوره که ما از بروجرد به اهواز آمده بودیم، فریدون یک والیبالیست به نام در سطح استان خوزستان شده بود. من تحت تاثیر او به والیبال علاقمند شدم و به سرعت توانستم خود را در سطح تیم هائی که او بازی می کرد، بالا بکشم. و همین باعث شد که رابطه ما تنگ تر شود و به تدریج تا حد دو دوست نزدیک، ارتقاء پیدا نماید. به ویژه، تحت تاثیر "دکتر"، در کنار ورزش، به سیاست نیز کشیده شدیم. او پیش از من با مسائل سیاسی علاقمند شده به فعالیت سیاسی می پرداخت. رعایت مخفی کاری به خاطر شرایط پلیسی در آن دوره مانع از درز اطلاعات به ما شده است. فعالیت فریدون در این دوره بیشتر آمادگی برای شروع مبارزه مسلحانه پارتیزانی در کوه های لرستان است. در گروه دکتر اعظمی، او در مسئولیت بالاتری از من قرار داشت.

فریدون بسیار هم سخاوتمند بود. نه تنها پول های خودش را به سادگی خرج هر کس و ناکسی می کرد، از پول جیبی "بی زبان" من نیز غافل نمی ماند. در این زمینه ما دو روحیه متفاوت داشتیم. هر چند که هر دو سعی می کردیم به قول معروف لارج و دست و دل باز باشیم، اما من همیشه در فکر عاقبت کار بودم و پولی پس انداز می کردم، تا در روز مبادا درمانده نشوم. او خصومت عجیبی با پول داشت. پول های خودش را به سرعت به باد می داد. دنبال "آدم" می گشت تا پول برایش خرج کند. من هم در مناسبات خود سعی می کردم همیشه دست به جیب باشم و برای بقیه هم خرج کنم. اما به دنبال کسی له له نمی زدم تا جیبم را خالی کنم. او چنین نبود، پولش که ته می کشید با پول های من، که بسیار کم تر از پول جیبی خودش بود، مهمانی می داد. به خاطرم مانده است که به شدت از دست فریدون به خاطر ولخرجی اش کفری شده بودم. تصمیم گرفتم پولم را از او پنهان کنم. چون معمولا در مقابل تقاضایش برای گرفتن پول جیبیم، بی اراده شده، تسلیم می شدم. عزم جزم کردم که به چاره ای، برای نجات جان پول های پس اندازم بیاندیشم. به فکرم رسید پولم را در یک قلک در گوشه باغچه منزلمان پنهان کنم. به تدریج بخشی از پول جیبیم را در این قلک ریخته و جمع می کردم. بیرون که بودیم پول زیادی همراه نداشتم که به او بدهم. یک بار در منزل نشسته بودیم، او به من گفت چقدر پول داری؟ من نمی دانم چرا در برابر تقاضایش نمی توانستم نه بگویم. بی اراده بالای باغچه رفته، در حالی که همان لحظه، در درونم به او تندترین ناسازا ها را می گفتم، تمام ذخیره پس اندازم را، بدون کم و کاست به او دادم. تا چند روز پس از این ماجرا، هم خودم را و هم او را، در دلم، سرزنش می کردم.

فریدون زندگی را دوست داشت و تا زنده بود خوب زندگی کرد. با موسیقی رابطه خوبی داشت. از همان دوره ها که ضبط صوت "تپاز" داشتیم تا این اواخر که نوار جایگزین "صفحه " موسیقی، شده بود، او همیشه در حال گوش دادن به موسیقی های کلاسیک به ویژه بتهون بود. صبح با موسیقی از خواب برمی خاست، شب با موسیقی می خوابید. و با صدای آرام موسیقی مطالعه می کرد. نگاهش نسبت به عموم مسائل از جمله در رابطه با زنان نسبت به بسیاری از ما بازتر و مدرن تر، بود. او و هبت معینی در یک چارچوب قرار داشتند و بسیاری از ما نگاهی سنتی به مسائل اجتماعی داشتیم. در عین حال او فردی اجتماعی بود و روابط بسیار گسترده ای داشت. با همه تیپی از مردم رفیق بود و مراوده داشت. در مناسبات و رفتارش مسائل نظری و مشی سیاسی، کمترین مکان را اشغال می نمود.

فریدون در سال ۱۳۵۰ وارد دانشگاه جندی شاپور اهواز شد. همزمان، ما تعدادی از همراهان "دکتر" به مشی چریک شهری متمایل شدیم. در دانشگاه فریدون روابط گسترده ای با دانشجویان پیدا نمود. از میان این روابط که عموما سیاسی بود، افراد را انتخاب کرده کار مطالعاتی با آن ها را در دستور می گذاشتیم. آن زمان مطالعه در ارتباط با همدیگر نیز کار کم خطری نبود. فریدون روابط سیاسی اش نیز، بسیار گسترده و در سطوح مختلف بود. به خاطر دارم که به یکی از دانشجویان کتاب حدودا سی صفحه ای "بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری" صمد بهرنگ را داده بود. قرار شده بود ظرف یک هفته آن را تمام کند. اما پس از یک ماه هنوز آن را نخوانده بود. فریدون به او اعتراض کرد که چرا تنبلی می کند. او در پاسخ گفت "آقا فری( به فریدون دوستانش آقا فری می گفتند) فکر می کنی من کامپیوتری هستم" و از ما تائیدیه در درستی سخنش می خواست. از این تیپ افراد در روابطش داشت تا یارانی، که در کار مبارزاتی جدی بودند و جان در راه پیمانشان نهادند. در دوره دانشجوئی، در دبیرستان های شهر شوشتر به تدریس می پرداخت. او رابطه صمیمی و دوستانه ای با شاگردانش برقرار کرده بود و جایگاه بسیار برجسته ای در میان آن ها کسب نموده بود. بعدها دانستم که دانش آموزانش به او علاقه مفرطی داشته اند. رابطه ویژه او با دانش آموزان شوشتری اش، یک بار مرا از خطر دستگیری و ... نجات داد. من در حوزستان به دلیل مسئولیت تشکیلاتیم به شهرهای مختلف سفر می کردم. در سال ۱۳۶۰ و با تشدید فضای اختناق در هنگام خروح از شهر شوشتر، توسط پاسداران برای بازرسی متوقف شدم. در ماشین دست نوشته ها و جزواتی وجود داشت که اگر کشف می شدند قطعا دستگیر و احتمالا سرنوشتی مشابه دیگر یارانم برایم رقم زده می شد. اما مسئول اکیپ با شنیدن نامم از من سئوال کرد که چه نسبتی با "آقا فریدون" داری. گفتم برادریم. گفت این مرد بزرگ دبیر ما بوده است. بدون بازرسی ماشین، به من گفت می توانید بفرمائید.

در این دوره گروهی داشتیم که اعضایش عموما در سه نقطه تهران و لرستان و خوزستان اقامت داشتند. این گروه در سال ۱۳۵۱ ضربه خورد و تعدادی از افراد آن دستگیر شدند. از جمله دستگیر شدگان، یاران جان باخته، محمود خرم آبادی، هبت معینی، فریدون اعظمی، توکل اسدیان و از افرادی که جان بدر برده اند می توان امیر ممبینی، مرتضی حقیقت، من و چند نفر دیگر را برشمرد. در این ضربه هیچ اطلاعی از گروه دکتر اعظمی به پلیس درز نکرد، هم چنین هیچ اطلاعی از ما در ارتباط با دستگیر شدگان برای پلیس برملا نشد و فریدون و محمود و من پس از چند ماه، آزاد شدیم. چندی از آزادی مان نگذشت که در سال ۱۳۵۲ مجددا فریدون در ارتباط با گروهی از دانشجویان جندی شاپور اهواز دستگیر شد. در این دستگیری، فقط فعالیت او در رابطه با دانشجویان دانشگاه بر ملا شد و به شش ماه زندان محکوم گردید. او در زندان اهواز دوره محکومیت را می گذراند. پیش از این که زمان آزادی اش فرا رسد، او را در ارتباط با گروه دکتر اعظمی، از زندان اهواز به تهران منتقل نمودند. در تهران ما در کمیته مشترک ضد خرابکاری بازجوئی می شدیم. فریدون را هم به این بازداشتگاه برای بازجوئی منتقل کردند.

از اولین روز ورودش به "کمیته مشترک" تا حدود زمان انتقال من به زندان جمشیدیه، با همدیگر بودیم. پس از یک دور شلاق خوردن، او را در اتاق بازجوئی، پیش من آوردند. ما فعالیت مشترک مان بسیار زیاد بود. از فعالیت نظامی تا تکثیر جزوات و پخش اعلامیه را شامل می شد. از بازجوئی من حدود یک ماه می گذشت و به همین خاطر تا حد زیادی در جریان اطلاعات ساواک قرار داشتم. برای این که سطح اطلاعات ساواک را بداند، به طریقی او را متوجه کردم که هیچ اسلحه ای از جانب ما رو نشده است. و او هم در حد کتاب و جزوه بازجوئی خود را به پایان برد. خاطره ای که از او در این دوره دارم در روزهای پایانی بازجوئی مان، ما را تیم رسولی با همدیگر تنها می گذاشتند تا پرونده مان را یک دست کنیم. هر چه تلاش کرده بودند تناقضات پرونده ما درست نمی شد. به نظر می رسید زیاد هم تمایلی نداشتند برای این موارد از طریق شکنجه پرونده را از تناقض خارج کنند. قرار بود ما را به گروه دیگری برای تکمیل پرونده بسپارند. اگر تیم جدید بازجوئی به اطلاعات بیشتری می رسید، موقعیت بازجویان قبلی پائین می آمد. به همین خاطر نیکزاد بازجوی گروه رسولی به ما گفت: همه حرف هایتان را همین جا بزنید، اگر یک کلمه بیشتر از این پیش بازجوهای دیگر بگوئید، شهیدتان می کنیم. بعد ما را ساعت ها تنها می گذاشتند تا پرونده را همسان کنیم. در این وضعیت، یک بار بازجویمان نیکزاد، به فریدون گفت: "فری(منظورش فریدون بود) اگر آزادت کنیم و مرا در بیرون ببینی چه واکنشی نشان می دهی؟" فریدون خندید و حرفی نزد. او گفت راستش را بگو اذیتت نمی کنم. فریدون گفت "اگر در بیرون تو را ببینم جگرت را در می آورم" نیکزاد که انتظار چنین پاسخی نداشت به فریدون حمله ور شد، اما به نظر رسید در وسط راه پشیمان شد و گفت: " می دونم لوطی هستی و شوخی کردی" به هر حال او به سه سال نیم محکوم شد و تا آزادی از زندان، من در بند دیگری بودم. در تمام طول نگهداری اش در کمیته مشترک چنان روحیه بالائی داشت که زبانزد زندانیان بود. او مرتب از ماجراهای ضرغام شکارچی بروجردی، حکایت های جالب و خنده داری برای زندانیان نقل می کرد و تقریبا عموم کسانی که در آن دوره در کمیته بوده اند، حکایت های ضرغام شکارچی را حفظ شده بودند. او را تا سال ۱۳۵۶ در کمیته مشترک شهربانی و سپس در قصر تهران، زندانی کردند. فریدون در تابستان سال ۱۳۵۶ از زندان قصر تهران آزاد شد.

پس از آزادی از زندان و پیش از انقلاب به سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر پیوست. او یکی از کادرهای موثر این جریان در خوزستان بود. با تهاجم رژیم به جریانات سیاسی، به تهران منتقل شد و در جریان ضربه به رهبری این سازمان، در نیمه شب ۱۶ دیماه سال ۱۳۶۰ به همراه همسرش فخری زرشگه و دو فرزندش سهراب و همایون، دستگیر و ابتدا درهمان کمیته مشترک که در جمهوری اسلامی بند ۳۰۰۰ اوین نامیده می شد، زیر شکنجه رفت. پس از چند ماه مقاومت تحسین برانگیز و حفظ همه اعضای تشکیلات پیکار در خوزستان، که با او در ارتباط بودند، بالاخره در هشتم آبان ماه ۱۳۶۱ در برابر آتش تیر، ایستاده به خاک افتاد.

هفتم آبان ۱۳۹۰



در اولین سالگرد تیرباران فریدون هبت معینی شعری را روی اسکناس ده تومانی نوشت و آن را به سهراب و همایون دو پسر فریدون تقدیم کرد. آن شعر را اگر درست خاطرم باشد این بود:
‍
فریدون فرخ، فرشته نبود
زمشک و زعنبر، سرشته نبود
به داد و دهش یافت نیکوئی
تو داد و دهش کن، فریدون توئی

www.lorabad.com

مطلب فوق ارسالی یکی از یاران جنبش رهایی بخش لرستان است

با درود بیکران به تمام فرزندان لر در سراسر دنیا که مایه افتخار این جنبش هستند

www.lorabad.com

 

نورالله اسدیان با شوری در درون و لبخندی صمیمی

  • چاپ
  • ایمیل
توضیحات
اتابک لرستانی
مقالات
21 دی 1392
بازدید: 1554
مهر 1390,ساعت 10:56:53

 

نورالله مرد کار بود و عمل و همیشه میگفت

هیچ انسان با‌شرف و آگاهی نباید دست از مبارزه بردارد

،چونکه این رژیم و سرمایه دارانش استعداد و جنونشان در قتل

است و خون آزادیخواهان و برابری طلبان را چون سیل جاری میکنند.

در حالیکه در کارخانه های فرسوده تازیانه استثمار فرمانرویان سود و

سرمایه بیرحمانه بر گرده اش فرود میآمد و بعد از کار چاقو و دشنه جانیان

اسلامی خودش و آمالهایش را نشانه میرفتند،با این حال از ثانیه ثانیه

حیات پربارش مایع میگذاشت و به حق از پیشروان طبقه اش بود و خستگی ناپذیر.

کارگر زنده اندیشی که با همتی بلند در ستایش زندگی و زیبائی، آزادی و سوسیالیسم عاشقانه به قلب بدریا زد

 

زمانیکه عشق و صداقت ، آگاهی و هوشیاری و مبارزه هدفمند و روشن حرف اول و آخر را میزدند،رفیق نورالله اسدیان با شوری در درون و لبخندی صمیمی و پر مهر که در عمق قلب وفادارش ریشه داشت ،با اعلامیه هایش و نشریه هایش ، کتاب‌هایش و سخنرانی‌هایش در گسترده محیط های کاری جنگ و نبرد روزمره کار و سرمایه در صف اول و در کنار یارانش میدانداری میکرد.

پیام رسالت تاریخی دفن کردن سرمایه داری و میراثش را که بر عهده طبقه اش سپرده شده است را بخوبی و نیک آموخته بود. .یک مروج سازمانده ارزنده و یک مبلغ کمونیست در میان طبقه اش بود و زبان اعتراض و رفیق صدیق هم طبقه ای هایش .دست در دست یارانش خواستهای زیبا و زندگی ساز آزادی و برابری را دلاورانه برخ ارتجاع میکشدند و در شوراها و تشکلات مستقل کارگری رعشه بر اندام ر ژیم سرمایه داران انداخته بودند. تمام همتش را جسورانه و آگاهانه در خدمت پاشاندن بذر نور افشان آگاهی،اتحاد و تشکل یابی و سوسیالیسم میگذاشت.

اولین رزمندگانی شهر بود که پرچم مبارزه رزمندگان در راه آزادی طبقه کارگر را بلند کرد و با باوری ستودنی در کنار زحمتکشان شهر و روستا برای رهائی انسان ،زندگی و شادابی که میان خرابه‌های فقر و استثمار دفن شده بودند جانانه و دلاورانه در سرزمین مرگ دل را بدریا زد،تا به فرزندانش، نسل کنونی در میدان راه را نشان دهد که چطور باید از میدان مین گذاری شده اسلام و سرمایه گذشت.

کارگر رزمنده نورالله مرد کار بود و عمل و همیشه میگفت هیچ انسان با‌شرف و آگاهی نباید دست از مبارزه طبقاتی بردارد،چونکه این رژیم و سرمایه دارانش استعداد و جنونشان در قتل و عام و استثمار است و خون آزادیخواهان و برابری طلبان را چون سیل جاری میکنند.

در حالیکه در کاخانه های فرسوده تازیانه استثمار فرمانرویان سود و سرمایه بیرحمانه بر گرده اش فرود میآمد و بعد از کار چاقو و دشنه جانیان اسلامی خودش و آمالهایش را نشانه میرفتند،با این حال از ثانیه ثانیه حیات پربارش مایع میگذاشت و به حق از پیشروان طبقه اش بود و خستگی ناپذیر.

این انسان پرشور بخاطر اینکه اسم آزادی و مقاومت،سعادت و عدالت را خوانده بود و یاد گرفته بود که در عشق و مَحبت کارگران و زحمتکشان رشد کند و در کنارشان انسانیت و زیبائی را داراتر کند،نه اسلام و نه سرمایه هیچکدام تحملش را نداشتند و در مراسم چهلم برادرزاده اش رفیق سیامک اسدیان( اسکندر) در آبان ماه 1360 دستگیر و در زمستان همان سال جنایتکاران اسلامی سری پر شور را بر سینه ای مالا مال عشق و آرزو خم کردند

.

درندگان اسلام و سرمایه چون نتوانستد اورا بشكنندو یا بخرند و رویاهایش را صاحب شوند،تصمیم به نابودیش گرفتند و طبقه گارگر ایران یکی از شریفترین یارانش را از دست داد.

یاد و راه تمامی آزادیخواهان و برابری طلبان همواره زنده و گرامی باد

 

 

 مطلب فوق ارسالی یکی از یاران جنبش رهایی بخش لرستان است

با درود بیکران به تمام فرزندان لر در سراسر دنیا که مایه افتخار این جنبش هستند

www.lorabad.com

 

www.lorabad.com .

تاريخ بروز رساني ( 25 مهر 1390,ساعت 11:06:06 )

 

معلم هنور هم شرمنده خانواده اش

  • چاپ
  • ایمیل
توضیحات
اتابک لرستانی
مقالات
20 دی 1392
بازدید: 1614
مهر 1390,ساعت 04:35:00

هرچند درحکومت اسلامي ایران، روز جهاني معلم

به رسميت شناخته شده است، اماسالهاست این

تصمیم ازسوي هيچ نهاد و ارگان دولتی  جدی گرفته

نمي شود؛ سالهاست که معلمان شریف و ستم زده با

دشواریهای مادی و معنوی ومشکلات معیشتی به

سختی دست و پنجه نرم می کنند و صورت خود را با

سیلی متاسفانه سرخ نگاه می دارند.

  باز هم پاییز و مهر و مدرسه

 

باز هم پاییز و مهر و مدرسه

 

آموزگاران و دبیران از اواخر دهه هفتاد تا به امروز

میلیون ها تومان طلب دارند که پرداخت نشده و برنامه

روشنی هم برای پرداختن آن تنظیم نگردیده است.

فرهنگیان کشور بطور میانگین ماهیانه بین 4۰۰ تا 5۰۰

هزار تومان حقوق دریافت می کنند، اگر این درآمد را بر

اساس نرخ تورم در نظر بگیریم و با خط فقر مقایسه کنیم 

به وضوح در می یابیم که بیش از هفتصد هزار نفر ازمعلمان

کشور در زیر خط فـقـر زندگی می کنند.

موارد نقض حقوق بشر در ایران کثیرالمله هم .......

 

مطلب فوق ارسالی یکی از یاران جنبش رهایی بخش لرستان است

با درود بیکران به تمام فرزندان لر در سراسر دنیا که مایه افتخار این جنبش هستند

www.lorabad.com

جنبش رهایی بخش لرستان

 

 

 

دارای ابعادی گسترده است که عدم تحمل فعالیتهای صنفی نیز جزئی از ان محسوب میشود. در این میان، کانون صنفی معلمان و بالطبع اعضای آن نیز درمبارزه برای تحقق مطالبات صنفی خود همواره در معرض برخورد و فشار نیروهای سرکوبگر قرارگرفته اند.

از ابتدای سال جاری بسیاری از معلمان با احضار، بازداشت، زندان و یا صدورحکم‌های سنگین روبه ‌رو شده اند. یا تجمع‌های اعتراضی و صنفی آنان بنا بردلائل مختلف از سوی حکومت لغو گردیده، یا با آن‌ها برخورد شده است. علاوه بر این مشکلات جاری آموزش و پرورش در ایران همچون مسائل مالی، آزمایشگاهی، بهداشتی و امثالهم لاینحل مانده است.

 مهرماه ۸۸ ماموران امنیتی به منزل علی اکبر باغانی دبیر کل کانون صنفی معلمان ایران حمل کرده، کلیه حاضران در جلسه معلمان را دستگیر می کنند. اعضای کانون صنفی معلمان به مناسبت روز جهانی معلمان در منزل دبیر کل کانون گردهم آمده بودند که با این یورش ناگهانی ماموران امنیتی جلسه آنها ناتمام می ماند. ماموران، علی اکبر باغانی را بدون ارائه حکم قانونی مورد بازرسی و تفتیش قرار داده و بسیاری از مدارک و لوازم موجود را ضبط  می کنند. این اقدام ماموران امنیتی با رفتار نامناسبی با اعضای کانون و خانواده آقای باغانی همراه بوده،  موجبات ناراحتی خانواده را فراهم می کند. اسامی معلمان بازداشت شده در این روز، که روز بعد آزاد شدند از این قرار است: علی اکبر باغانی، علیرضا جوادی، محمود بهشتی لنگرودی، محمود دهقان آزاد، اسماعیل عبدی، مهدیه بهلولی، خاتون بادپر، مجتبی قریشیان، عباس معارفی، محمد نوری، جوادپور و نیک نژاد.

یک منبع مطلع گفته است که مأموران وزارت اطلاعات پیش از آزاد کردن اعضای کانون صنفی معلمان، به آنها گفته اند که چون مجوز فعالیت این کانون توسط وزارت کشور تمدید نشده است، فعالیت این کانون و تشکیل جلسات آن "غیر قانونی" است. این در حالی است که به گفته یکی از اعضای کانون، این نهاد صنفی از سال ۱۳۸۰ به صورت قانونی تشکیل شده و حتی برای مدتی در ساختمانی که توسط وزارت کشور در اختیارش قرار داده بودند، فعالیت کرده است. کانون می گوید که انتخابات خود را مطابق اساسنامه انجام داده و مدارک را به وزارت کشور فرستاده، اما وزارت کشور بدون ارائه توضیحی از حدود یک سال پیش مجوز فعالیت آن را تمدید نکرده است.

کانون صنفی معلمان ایران یک روز قبل از این واقعه در بیانیه ای به مناسبت روز جهانی معلمان خواستار مختومه شدن تمامي پرونده های قضائی علیه اعضای خود، رفع محدوديت از فعاليت كانون ها ي صنفي معلمان سراسر كشور و آزادي بي قيد و شرط همكاران فرهنگي زندانی از جمله فرزاد كمانگر، عبدالله مومني، مسعودکردپور، سید هاشم خاکسار، ساسان بابایی، رسول بداقي، جعفرابراهيمي، محمد داوری، شبنم مددزاده، سجاد خاکساری، علیرضا چاکری، محمدرضاچاکری، جهانبخش، محمدصالح اسلام زهی، مهدی اسلام زهی و علیم جنگی زهی شده بود.

معلمان و فرهنگیان در این مدت سی ساله هرگاه فرصتی یافته‌اند، تشکل صنفی خویش را ایجاد نموده‌اند اما حکومت موجودیت آن را نپذیرفته و مسئولان آن را بازداشت کرده است. برخوردهایی که در این مدت با معلمان  انجام گرفته، از قبیل تغییر محل خدمت، انفصال موقت، قطع حقوق و احکام دادگاه‌های انقلاب... به هیچ عنوان منطقی و قابل پذیرش نبوده است.  اکنون در تهران و شهرستانها تعداد زیادی از معلمان در زندان بسر می برند. معلمان تاکید می کنند که اینگونه اقدامات خللی در اراده ایشان برای پیگیری خواست هایشان ایجاد نخواهد کرد. 

خواست اصلی معلمان اجرای لایحه مدیریت خدمات کشوری می باشد که پیش از این به تصویب مجلس رسیده است. معلمان اصرار دارند که دولت به وعده های سال گذشته خود عمل کند. بنا به گفته نمایندگان معلمان، سال گذشته در تصویب بودجه مقرر شده بود که حداقل حقوق معلمان ماهانه ششصد هزار تومان باشد، در صورتی که هنوز هم معلمان در حد نیمی از مبلغ مصوب، یعنی ماهانه حدود سیصد و ده هزار تومان حقوق می گیرند.

سازمان معلمان با تاکید بر اینکه مطالبات مطرح شده در اعتراضات معلمان جنبه سیاسی نداشته و صرفا" معطوف به امور صنفی و معیشتی است، برخورد های صورت گرفته با فرهنگیان، فعالان و  تشکل ها  و امنیتی کردن فضای صنفی ـ مدنی را محکوم کرده، تداوم برخورد ها در روزهای اخیر را نشان تداوم اشتباهات گذشته مسوولان می داند.

 انگیزه کلی کانون صنفی معلمان تنها بحث حقوق و مزایا  نیست، بلکه وضع عمومی آموزش و پرورش در خصوص دانش آموزان و معلمان و همچنین محتوای برنامه های آموزشی است. معلمان خواستار همسو کردن افق نگاه ها و اهتمام برای تحقق مطالبات و آزادی سریع فرهنگیان بازداشت شده هستند. هم اکنون اکثر معلمان و فرهنگیان دراین نگرانی بسر می برند که از طرف ماموران انتظامی و امنیتی احضار شوند و مشکلاتی برایشان پیش بیاید.

چندی پیش دبیرکل سازمان معلمان ایران در گفت و گویی با روزنامه توقیف شده اعتماد ملی در خصوص مشکلات آموزش و پرورش گفته بود:”افرادی که مسایل آموزش و پرورش را دنبال می کنند به خوبی آگاه هستند که این وزارتخانه از بیماری های لاعلاج فراوانی رنج می برد، از کسری بودجه بیش از ۶ هزار میلیارد تومانی (در سال ۱۳۸۷) گرفته تا وضعیت مدیریت در سطوح اداری.“ وی درباره وضعیت فرهنگیان کشور، آموزگاران و دبیران معترض را به سه گروه تقسیم کرد و یادآور شد: ”افرادی که به صورت حق التدریسی در آموزش و پرورش مشغول به کار هستند به رغم وعده های مکرر، به دلیل نبود بودجه استخدام نمی شوند... آموزش و پرورش بهانه می آورد که استخدام این افراد بار مالی فراوانی به این وزارتخانه وارد می کند، گروه دوم معلمانی هستند که مهر ماه ۱۳۸۷ بازنشسته شده اند یا افرادی که در طرح بازنشستگی پیش از موعد... ثبت نام کرده اند، هیچ کدام از این افراد پاداش بازنشستگی خود را دریافت نکرده اند. این در حالی است که حتی عنوان نشده چه زمانی قرار است این مبلغ پرداخت شود. دسته سوم که مهمترین بخش را تشکیل می دهند افراد شاغلی هستند که از سال ۱۳۸۰ به بعد دنبال پرداخت هماهنگ حقوق و مزایای خود بودند... این طرح متاسفانه در سال ۸۵ تصویب نشد و در نهایت با اعتراض شدید فرهنگیان به مرحله تصویب رسید ولی باز هم اجرا نشد...“.
كانون صنفي معلمان ايران، ضمن تبريك "روزجهاني معلم" به همه ي فرهنگيان جهان، و تجديد عهد و پيمان خويش با همكاران فرهنگي، بارديگر بر مطالبات و خواست هاي زير تآكيد نموده،  اجراي آن را از مسئولان و دست اندركاران مملكتي  به شرح زیر خواستار شد:

۱. آزادي بي قيد و شرط همكاران فرهنگي دربند: رسول بداقي، هاشم خواستار، فرزاد كمانگر، عبداله مومني، جعفرابراهيمي، محمد داوري و...
۲. مختومه شدن تمامي پرونده هايي كه از سال ۸۷ تاكنون در شعب مختلف دادگاه ها و دادسراها برعليه فعالان صنفي تشكيل شده و اعاده تمامي حقوق تضييع شده ی آنان.
۳. رفع محدوديت از فعاليت همه ي نهادهاي مدني دانشجويان، حقوق زنان، كارگران، حقوقدانان، روزنامه نگاران و...بويژه كانون ها ي صنفي معلمان سراسر كشور.

مسئولان امور باید بدانند که معلمان حق شان را می خواهند و در صورتی که اعتراضات علنی نداشته باشند، اعتراضات خاموش آنها به مراتب گرفتاری بیشتری به وجود می آورد و پایه های آموزش و پرورش را مثل موریانه می جود و نابود می کند. این در حالی است که قرار است آموزش و پرورش محور توسعه باشد.

 

 

 

 

مطلب فوق ارسالی یکی از یاران جنبش رهایی بخش لرستان در خارج از کشور است

با درود بیکران به تمام فرزندان لر در سراسر دنیا که مایه افتخار این جنبش هستند

www.lorabad.com

جنبش رهایی بخش لرستان

www.lorabad.com

 

 

تاريخ بروز رساني ( 12 مهر 1390,ساعت 12:52:10 )

 

یاران باید با هم یکی شویم

  • چاپ
  • ایمیل
توضیحات
اتابک لرستانی
بیانیەها
20 دی 1392
بازدید: 3130
خرداد 1390,ساعت 06:41:22
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند،
تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
 
 ارسالی یکی از فرزندان لر در تبعید و از یاران جنیش رهائی بخش لرستان
که همواره رهنمودها و راهکارهایش کم  نظیر است 
www.lorabad.com 
 
 
ترک و لر و رشتی و فلان و بهمان را نژاد پرستان مسخره میکرده اند در طول تاریخ اخیر ایران ، اما حالا ببینید این جانوران انسان نما چه می گویند


سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی ازبرجستگی بدن، از مصادیق خلاف شرع است و تبرّج به حساب می آید."
آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی، بدون پسوند اسلامی نفهمند."
حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."
امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرد."
شکوفه گلخو، رئیس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می شود.
قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.
سیّد حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.
امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی، نماینده تبریز در مورد سیّدالشهدا بود."
آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان می شود."
احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است.
آیت الله حسنی: "اگر مؤمنین غسل جمعه را انجام ندهند، مشکلات کمبود گاز مرتفع نمی شود."
احمدی نژاد: "نفت را سر سفره مردم می آوریم…" بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."
الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان، آمادگی خود را برای تأمین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند، یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."
احمدی نژاد: "اینها… به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم."
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن به دست نامحرم مداوا شود."
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت، مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."
وزیر کشور (در مورد انتخابات): "آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم، به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."
احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند؛ چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."
احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله… زبونشون اسپانیولیه... یه نیگاه کرد به من، گفت: «این محموده، این محموده.»"
احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما... خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور: "رواج بی بند و باری در یک جامعه، باعث بروز زلزله می گردد.
www.lorabad.com 
تاريخ بروز رساني ( 25 مرداد 1390,ساعت 10:42:23 )

 

گفتگو با دکتر زند درباره دکتر اعظمی

  • چاپ
  • ایمیل
توضیحات
اتابک لرستانی
مقالات
20 دی 1392
بازدید: 1645
مرداد 1390,ساعت 10:57:11

قهوه چی ده که سرباز دمکرات ها بوده می گفت تا وقتی مسجد

 و آخوند بر فکر و روح آدم ها حکومت کنند راه
رهایی بسته است زنجیر خرافات و دایره ی نادانی محکم تر از

 حصارهای زندان است باید آنها را شکست تا آزادی بدست آید. 
  

س چگونه با دکتر هوشنگ اعظمی آشنا شدید؟

دکتر هوشنگ اعظمی لرستانی

ج باید کمی به عقب بر گشته و فضای آزاد سیاسی سال های 30 تا 32 را در نظر گرفت

، در آن ایام کمتر کسی بود که به گونه ای جهت گیری سیاسی نداشته باشد، در آن جو

 سیاسی روزنامه ها با دیدگاه ها وایده های مختلف نشر می شد ، آن زمان من
روزنامه فروش د وره گرد بودم و برای مطبوعات برهانی که نماین دگی روزنامه های چپ

 و روشن تر اینکه روزنامه های حزب توده را داشت کار می کردم . شهر کوچک ما در هر

مقطعی شاهد تظاهرات طرفداران ایده های مختلف بود که اکثریت را مصدقی ها و
توده ای ها داشتند . البته پان ایرانیست ها و طر فداران بقایی گاها خودی نشان

می دادند ولی اگر دست به چماق نمی برد

 من با وجود سن کمی که داشتم بارها مورد ضرب وشتم آنها قرار گرفتم . لذا بعد از کودتا برای بسیاری
ازمردم بخصوص جوان ها و نوجوان ها آشنا بودم ، شاید امروز باورنکردنی باشد که آ ن زمان حتی در مدارس ابتدایی بچه ها از
سیاست شاه و مصدق گفتگو می کردند . دبیرستان ها مراکز بحث های سیاسی بود . اما در مورد دکتر اعظمی . او را همواره در
تظاهرات می دیدم ولی آشنایی نزدیک من با او از سال 1335 شروع شد . سه سال ازکودتا گذشته بود . سال 33 مقارن با لور فتن
سازمان نظامی حزب توده و سال 34 آغاز اعدام ها و انعکاس ندامت نامه ها در روزنامه ها هر یک بجای خود تاثر وتاسف خاصی
داشت. مردمی که خود را در مقابل کودتا بی دفاع دیده بودند اکنون شاهد از دست رفتن شریف ترین افسران و درجه دارانی بودند
که برای دفاع از منافع خ لق در سازمان نظامی حزب توده سازماندهی شده و آماده جانبازی بودند . استواری عزم و رشادت آنها زیر
شکنجه و در مقابل جوخه های اعدام مبین اراده راسخ آنها در دفاع از مردم بود که اماخط مشی غلط حزب توده آنها را دست بسته
تسلیم رژیم کرده بود و ناصحیح است اگر آن ایام ر ا ما دوران رخوت انگاریم . محفل ها شکل می گرفت بحث ها حول سیاست
های غلط و وابسته حزب توده بود . عنصر سلاح حقانیت خود را در مبارزه نشان داده بود و اما آشنایی من با دکتر به زمستان 35 می
رسد بعد از آنکه نمایشنامه درام زندانی را در آمفی تاتر دبیرستان اجرا کردم با من تماس گرفت . ناگفته پیداست تماس های
نخستین ما در زمینه معرفی کتاب وبحث پیرامون مسائل سیاسی گذشته و جاری بود.
س دکتر چگونه به سیاست کشیده شد؟
ج در فلسفه شرق جمله جالبی است که می گوید آگاهی انسان از سه مرحله می گذرد . عین الیقین ، علم الیقین و حق الیقین .
در مورد دکتر اول باید به عین الیقین او اشاره کنم ایده مساوات طلبی که ایده آل روشنفکران چپ است در او از مناسبات
خانوادگی سرچشمه می گیرد . مادر را در طفولیت از دست می دهد . زندگی در خانواده ای فئودال و مرفه اما نه در میان بازی ها و
نوازش ها . حسادت های زن پدر طعم تلخ نابرابری را از همان ایام به اوچشانیده بود و انعکاس آن را گاها با طنزهای تلخ اومی
شنیدیم بعنوان مثال روزی با هم نهار می خوردیم گفت : از بال مرغ نفرت دارم گفتم حتما برای اینکه از آن استفاده نکرده و بزیر
تیغ قصاب رفته است . خندید وگفت دست ار جمله پردازی های روشنفکرانه بر دار، نه اینطور نیست ! برای اینکه سال ها در خانه ما
بال مرغ برای من و خواهرم بود ، و من این را هیچگاه فراموش نکرده ام . او بدلیل مذکر بودن ازامتیاز ویژه جانشینی پدر بهره مند
شده بود و به مدرسه رفته بود دبیرستان را به پای ان رسانیده و پا در راه تحصیلات عالی داشت اما او همواره از زندگی خواهرش به
تلخی یاد می کرد و می گفت در جامعه کنونی جهان اگر مرد بدبخت است زن بد بخت تراست . فضای سیاسی آن دوران امکان
آمیزش عین الیقین را با علم الیقین می داد وبدین گونه اوراه سیاست را پیمود.
س فعالیت دکتر در سال های 42 39 چگونه بود؟
ج باز هم بایدکمی به عقب بر گردیم ، بعد از کودتای مرداد 32 و تسلط مجدد دیکتارتوری شاه حدود دو سال در محور بحث
های سیاسی این جمله تکرار می شد اگر سازمان های سیاسی آمادگی نظامی می داشتند می توانستند کودتا را ناکام بگذارند اما
دستگیری عباسی در سال 33 و لو رفتن سازمان نظامی حزب توده با بیش از پانصد افسر و هزاران درجه دار انقلابی بحث های حول
٤
عدم ابتکار عمل حزب توده و نتیجاتا محکومیت حزب توده به دلیل وابسته بودن آن به سیاست های شوروی بود و حالا این
وابستگی بود که مهر محکومیت را می خورد . این ایده به شکل گیری خط دو که رفیق زنده یاد جزنی آن را تحریر کرده است
رسید ، مضافا براین در آن زمان ما به انگیزه مبارزه توده ای بهای کافی را می دادیم . دکتر شخصا مسئله یک انقلاب دهقانی را
مطرح کرده و راه حل آن را با بردن شعار زمی ن از آن کسی است که روی آن کارمی کند به درون توده های روستایی ایران ونهایتا
محاصره ی مسلحانه شهر ها از طریق روستاها رادر نظر داشت ودراین راستا اعتقاد داشت شکل گیری سازمانی از انقلابیون حرفه ای
باید سازمانی مسلح باشد . او به عنصر اسلحه بهای کافی می داد .او من شا اجتماعی افسران ارتش را خانواده های متوسط و ب ه کلامی
خرده بوژوازی میانه می دانست و درجه دارن را برخاسته از اقشار فقیر جامعه ارزیابی می کرد . لذا برای آنها ظرفیت انقلابی قائل
بود پس یکی از کارهای او سازماندهی در درون ارتش بود . لذا بعد از موفقیت کنکور دان شکده ی پزشکی وارد دانشکده افسری
شد و در همین راستا زنده یاد غلامرضا اشترانی نیز به دانشکده افسری ژندارمری رفت ، اما در سال 38 تغییر رویه داد وبا درگیری با
فرمانده خود زمینه ی اخراجش از دانشکده افسری فراهم شد . این ایام مقارن فعالیت مجدد جبهه ملی بود او به م ن توصیه کرد در
جبهه و در نهضت آزادی فعالیت کنم ، بدرستی اعتقاد داشت زمینه ی آزادی است برای شناخت بیشتر عناصر انقلابی وحرکتی در
جهت دمکراسی است . معتقدم در این مقطع بوده که با جزنی آشنا می شود . دکتر از 39 تا 42 رهبری جبهه ملی شاخه ی دانشگاه
اصفهان را داشت .
واما من در سال 39 بعد از اخذ دیپلم متوسطه بنا به توصیه رفیق داوطلبانه به سربازی رفتم و فکر می کنم حدود دی ماه 1340 بود
که برای دیدن او به اصفهان رفتم . مناسبات همه جانبه او با دانشجویان عضو جبهه ملی مرا غرق در شادی کرد و دچار خوش خیالی
هم شده بودم فکر م ی کردم هر کدام آنها یک دکتر اعظمی هستند . اغلب شب ها تا پاسی از نیمه گذشته در بحث ها ی آنها
شرکت می کردم ،گفتگوها در محور چگونگی فعالیت های جبهه وتاکتیک های دانشجویان دور می زد . و من که پختگی سیاسی
نداشتم در یکی از این بحث ها گفتم این قدر چشم انداز دور به این جو نیمه دمکراتیک نداشته باشید این نمک جدید آش سیاست
امریکا است اگر حس کند آش دارد شور می شود به آن آب اضافه می کنند.
چشمم به دکتر افتاد اواز این صحبت نگران شده بود و سر وته قضیه را هم آوردم . و بلاخره گفت به من انتقاد وارد است، تو را در
جریان نگذاشته بودم و بیهوده فکر می کردم تو به این مسائل آگاه هستی .
دو روز بعد به تهران باز گشتم . فعالیت های دکتر در جبهه ملی در ارتباط با دو دانشجوی دندانپزشکی دانشگاه تهران که از
مسئولین شاخه جبهه در دانشگاه تهران بودند هم آهنگ می شد و اما اختلافات دانشجویان رادیکا ل با رهبری کمیته استان اصفهان
بالا می گرفت. آنهائی که فقط نمی باران می خواستند از تصور سیل هراسان بودند.
چند ماه قبل از انحلال جبهه ملی دوم توسط رژیم دکتر در بحثی که با اعضای کمیته استان داشت آنکت حزبیش را پس گرفته و
پاره می کند بدنبال او اکثر دانشجویان عض و چنین کردند اما وقتی جبهه از طریق رژیم ملغی اعلام شد سران آن را گرفتند وآزادی
هر فرد منوط به استعفایش از جبهه قرار داشت ، کلیه اعضای کمیته استان استعفا داده و از زندان رها شدند غیر از هوشنگ وچند تن
دیگر از دانشجویانی که در آن مقطع اصولا عضو جبهه نبودند . بارها دکتر گنجی به دیدار هوشنگ رفته وگفته بود توکه آنکت
حزبیت را پاره کرده ای چرا استعفا نمی دهی و او هر بار جواب رد داده بود. سرانجام بعد از یک سال از زندان آزاد شد.
س دکتر با بیژن جزنی چگونه آشنا شد؟
ج در مورد رابطه ی او با جزنی اطلاع مشخص و دقیقی ندارم اما با بیان گوشه ای از بحثهایی که بعد از سال 42 با دکتر داشتم
شاید بتوان نقاط مشترک نظریات دکتر و جزنی را روشن کرد.
سربازیم تمام شده بود . او دانشجوی سال ششم پزشکی بود . گفتم حالا رژیم اعلام اصلاحات ارضی کرده است چه شعاری برای
دهقانان داریم او سکوت کرد و بعد از مکثی طولانی گفت همواره اعتقادم به شعار زمین از آن کسی است که روی آن کار می
کند بوده و هست اما قبل از اعلام رژیم بر اصلاحات ارضی وقتی با رعیت ها صحبت می کردم و توضیح می دادم شما زمین را
٥
3 آن را برداشت کند می دانی / شخم می زنید می کارید آبیاری می کنید ومحصول را جمع آوری می کنید مالک چه حقی دارد 4
اغلب با خارانیدن پیشانی جواب می دادند ما راچه به این غلط کردن ها . جواب دادم آنها با پسر خان روبرو بوده اند معلوم است از
ترس چنین بگویند این نشانه بی شعوری آنها نیست گفت بله درست است اما حالا باید به آنها چه گفت س ئوال درستی کرده ای و با
خنده گفت ما از آنها بهتراصلاحات می کنیم اینکه منطقی نیست اما دیکتاتوری شاه که تغییر نکرده باید با دیکتاتوری شاه مبارزه
کرد و همه بخاطر داریم بعد از اصلاحات ارضی شعارهایی که در تظاهرات دانشگاه حمل می شد چنین بود اصلا حات ارضی بله
دیکتاتوری شاه نه و این شعار را جزنی تدوین کرده بود.
س آیا دستگیری گروه جزنی ضیا طریفی دستگیری هایی درلرستان به دنبال داشت ؟
ج دستگیری جزنی هیچگونه دستگیری در لرستان بدنبال نداشت.
س نظرات دکتر و رفقایش در رابطه با مبارزه مسلحانه و مبارزه در آن مقطع چه بود؟
باید به زندگی دکتر و کار حرفه ایش به عنوان پزشک اشاره کنم . او بعد از اتمام تحصیلات پزشکی در درمانگاه شیر وخورشید
خرم آباد مشغول کار شد چند ماهی طول نکشید که استخدام اوبا مخالفت ساواک روبرو شد واز آن به بعد با دایر کر دن مطبی
مشغول کارخصوصی شد این به مفهوم جاری که نوعی دکان داری به شمارمی رفت نبود ودر این رابطه بود که چهره مردمی و
انسانی خود را نشان داد .گر چه هیچگونه تخصص جراحی را نگذرانیده بود اما بدلیل آ ماده ساختن خود جهت جراحی در شرایط
جنگی در طول تحصیل طب عمومی تو انسته بود به اندازه کافی مهارت جراحی کسب کند و در همان مطب نوعی بیمارستان برپا
کرده بود و این نیز سبب حسادت وتنگ نظری برخی از پزشکان شهرشده بود.
ساواک وپلیس وژندارمری ازاوچشم بر نمی داشتند با همه ی این محدودیت ها تحت عنوان ارتباط فامیلی ، طایفه ای وغیر ه با
افسران ارتش تماس داشت . قدرمسلم لازم نبود کسی جز خود او در جریان کمیت وکیفیت آ ن باشد من اغلب تعطیلات تابستانیم
را در همان مطب کار آز مایشگاهی می کردم . بحث های ماهمواره حول مبارزه مسلحانه دور می زد آن زمان ما مسئله آزادی های
سیاسی و حقوق ملیت ها را تح ت مطالعه داشتیم ، لذا بعد از اتمام تحصیلات پزشکی من به آذربایجان غربی رفته تا شرایط اجتماعی
وآگاهی های آذری ها وکردها را جمع بندی کنم. محل کارمن در شاه آباد ماکو بود.
بیش از 30 در صد بیمارانی که به آن درمانگاه مراجعه می کردند کرد و بقیه آذری بودند خلاصه بر داشتم دراین مقطع چنین بود .
آذری ها هنوز از کار آیی .خدمات جمهوری آذربایجان صحبت می کنند . برخی با تاسف می گفتند مذهب پدر ما را در آورده
وقتی دمکرات ها اصلاحات ارضی کردند روستائیان نادان و مذهبی بهره ی مالکانه را مخفیانه به فئودال ها می دادند ترس آن ها جنبه
ی شرعی داشت قهوه چی ده که سرباز دمکرات ها بوده می گفت تا وقتی مسجد و آخوند بر فکر و روح آدم ها حکومت کنند راه
رهایی بسته است زنجیر خرافات و دایره ی نادانی محکم تر از حصارهای زندان است باید آنها را شکست تا آزادی بدست آید.
بسیاری از مواقع کسبه و کسانی که با شهر رابطه داشتند با من فارسی صحبت می کردند و وقتی دچار اشکال لغوی می شدند با
نیشخندی می گفتند می بینی دکتر ما هنوز زبان مادری مان را یاد نگرفته ایم.
ولی بهر صورت در خواست خود مختاری مسئله درجه یک آنها نبود .البته دلایل خاص خود را دارد و من با یاد داشت هایی که
داشتم همه را با دکتر به بحث گذاردیم، اما کرد ها خواست درجه اولشان خود مختاری بود آنها بهر کسی که در این رابطه به آنها
کمک کند او را دوست خود می دانند .
نمونه مشخصی که قابل ذکر است داستان ارشد و شمس الدین مامدی است که به اختصار از آنها یاد می کنم تا به روشن شدن این
موضوع کمک کند.
آنها نیز در سال 49 اقدام به مبارزه مسلحانه کرده بودند دولت آنها را یاغی و … اعلام کرده بود اما کردها آنها را خود مختاری
طلب می دانستند .لذا به آنها پناه می دادند آنها را تدارک می کردند به آنها اطلاعات می رس انیدند این فاکتور هایی هستند که
بدون آنها چریک نمی تواند در کوه دوام بیاورد . ژندارمری ایران و ترکیه و واحدهایی از ارتش در تعقیب آنها بودند اما آنها هرگز
٦
بدام نیافتادند ضربه می زدند و براحتی مانور می کردند . البته رژیم اعلام کرد که آنها را بدام انداخته و کشت ه اما چنین نبود آنها
هرگز بدام رژیم نیافتادند، آنها ضربه را از درون فامیل خود خوردند هنگامی که برای استراحت به خانه پسر عموی شان چنگیز
مامدی رفته بودند و برای استحمام لباس از تن در آورده و غیر مسلح بودند بدست چنگیز کشته شدند.
س حماسه سیاهکل چه تاثیری بر فعالیت رفقا داشت ؟
ج نوروز 50 به خرم آباد رفته و آنچه را که دیده و شنیده بودم با دکتر در میان گذاشتم . مسلما جنبش سیاهکل جای خاص خود
را در آن گفتگوها داشت چه ما نیز معتقد به مبارزه ی مسلحانه بودیم اما بدون داشتن زمینه توده ای اقدام به آن را بی نتیجه می
دانستیم این بار دکتر هیجان زده بود می گفت ما دیر شروع کردیم .
و حالا برای شروع آن در لرستان به همبستگی طایفه ای وسمپاتی شخصی تکیه می کرد . افرادی که برای این حرکت همراه می
داشت با همه رابطه خانوادگی و فامیلی و طایفه ای داشت حالا برنامه ی عملیش در تدارک سلاح و آذوقه بود . نکته گرهی بحث
های ما از اینجا شروع شد .گر چه او توانسته بود از نظر عاطفی روی مردم تاثیر نیکو بگذارد اما برای چنین حرکتی برنامه مشخص
سیاسی نداشت .شعاری که بتواند روستائیان و کوه نشینان لر را به مبارزه فرا خواند نداشت . حماسه سیاهکل نیز چنین نقطه ضعفی را
داشت حرکت آنها برای روشنفکران شهری هیجان انگیز بود، آرزومندان آزادی های سیاسی به چپ روی آورده بودند وبقولی
هوادار آن بودند اما در روستاها این مسئله درجه سوم آنها هم حساب نمی شد.
س چه کسانی با دکتر حرکت کردند ؟ و سر نوشت دکتر چه شد؟
ج کافی است بگویم به جز محمود خرم آبادی وسیامک اسدیان بقیه دکتر را ترک کردند . در نتیجه کلیه تدارکات آ نها در
کوه سوخته حساب می شد ودر این جا بود که هر آلونک روستایی برایشان یک پناهگاه نبود و می توانست دامی باشد، اما انعکاس
آن حرکت به همه جا رسیده بود . سازمان چریک های فدایی خلق رفیق علی اکبر جعفری را مسئول ارتباط با رفقا و انتقال آنها به
تهران کرد … به تهران می روند در بحث هایی که با حمید اشرف داشته اند دکتر قبول نمی کند که حرکت در کوه زود است و
حمید اشرف می گوید پس برو و هر امکانی ازما بر می آید ب ه توکمک می کنیم .دکتر نمی پذیرد و به تنهایی به کوه باز می گردد .
و از آن تاریخ رد او گم می شود و هیچ حرکتی در کوه صورت نمی گیرد در سال 54 ساواک جسدی را به اقوام دکتر برای
شناسایی نشان می دهد . برادرش می گفت آن جسد دکتر نبود و من به ساواک دروغ گفتم تا دست از تعقیب او ب ر دارند . البته باید
دانست که دکتر با سابقه زندانی که داشته انگشت نگاری شده وبعید است که ساواک دچار اشتباه شده باشد . از زنده یاد حرمتی
پور راجع به او در خارج پرسیدم می گفت اوهرگز به ظفار وبه لبنان نرفته است . تنها سال 54 جسدی را سازمان امنیت عراق به من
نشان داد که البته ما شناختی از دکتر نداشتم تا او را شناسایی کنم.
س اثرات حرکت دکتر در لرستان چه بود ؟
ج تاثیر این حرکت بیشتر آژیتاسیون روشنفکرانه بود . مردم لرستان با احترام زیاد از او یاد می کنند

http://lorabad.com/www.lorabad.com

تاريخ بروز رساني ( 20 مرداد 1390,ساعت 12:20:27 )

 

  1. هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
  2. در مقابل چه! ‌سلاحها را کنار بگذارید؟ ‌
  3. شناسایی افراد وابسته و مشخصات ظاهری
  4. يه روز يه تركه يه لره يه رشتيه

صفحه76 از96

  • شروع
  • قبلی
  • 71
  • 72
  • 73
  • 74
  • 75
  • 76
  • 77
  • 78
  • 79
  • 80
  • بعدی
  • پایان